Out of the blue, into the black.

آه. دیگه حتی به خوب شدن فکر هم نمی‌کنم. کاش حداقل توی دوره‌ای به دنیا میومدم که افسردگی و مشتقاتش دست‌مالی شده و لوث شده نبود. فقط همین.

  • نت فالش
  • چهارشنبه ۲۶ دی ۹۷

و شانزدهی که هیچوقت باور نکردم بهش رسیدم، گذشت.

چندسال سر و کله زدن با کتاب‌های مختلف، از برونته‌ها گرفته تا موراکامی و نادرابراهیمی و گابریل گارسیا؛

باعث شده وقتی از دیشب زیر لب تکرار می‌کنم که 《 هفدهمین سال زندگیت را تمام کردی》 ، منظورم این نباشد که یک‌سال مانده تا بتوانی گواهی‌نامه بگیری.

منظورم این باشد که در آینه‌ی بخار گرفته‌ی حمام که نگاه می‌کنی، یک دخترانگی و جوانیِ شکستنی و لرزان می‌بینی که شکوه دارد.

در آینه نگاه می‌کنی و نماد جوانی هستی. می‌توانی موهایت را با کف مدل بدهی و به آینده‌ی سفیدِ سفیدِ سفیدت فکر کنی و به تمامِ شاهزاده‌هایی که قرار شده با همین مدلِ موهای کفی به چنگ بیاوری تا بشود اسب سفیدشان را تازاند.


در آینه نگاه می‌کنی‌ و نماد شورش هستی. با آن چروک‌های زیرچشمی که فقطِ فقط خودت می‌بینی و هزار خشم به دنیایِ این‌روزها؛

هی جا به جا می‌شوی که مگر ببینی چه زاویه‌ای برای ایستادن مانند یک زنِ تاثیرگذارِ تاریخ مناسب‌تر است. عکاس‌ها چطوری خوشحال می‌شوند.‌تو چطور قدرتمندی.


در آینه نگاه می‌کنی و ورایِ مدل‌ها و کلیشه‌ها و شباهت‌ها و تفاوت‌ها؛

تجسمِ واقعی گناه و لذت را می‌بینی که با هر پمپاژ قلب، زیرِ پوست تازه‌ات می‌خزد. زیر یک هفده‌سالگیِ اصیل. زیر یک جوانی خالص که مزه‌ی زیتون می‌دهد و زیر موهایی که هزار بادِ مرطوبِ مدیترانه‌ای در زیرش خفته.


منظور از هفده‌سالگی تجسد بخشی از خداست. منظور از هفده‌سالگی این است که دخترجان، سال‌ها دنبال زندگی گشته‌ای و حالا در آینه و زیر انگشت‌هایِ کشیده‌ مضطربت خودش را نشان می‌دهد. 

منظور از هفده‌سالگی رقصیدن بر پنجه‌ی پاست و این‌که از خودت بپرسی آیا خداوند، موجودِ دیگری به زنده‌بودنِ تو در زمینِ پهناورش دارد یا نه.

ما که از هجدهت بی‌خبریم. تا این لحظه، نه. تا این یک‌صدم ثانیه‌ی پیش از زوال، نه. خداوند بزرگ هیچ موجود دیگری به زندگیِ تو در قلمروِ پهناورش ندارد.

  • نت فالش
  • سه شنبه ۲۵ دی ۹۷

دنیا چه می‌چرخه آتنا خانوم. بعنوان یه خاورمیانه‌ایِ بدبخت، هیچ‌وقت فکر می‌کردی بشینی به یه آمریکایی دلداری بدی که وضعیت اون‌قدرام بد نیست؟


و آقا، آره. من از وقتی ثرتین ریزنزو دیدم سوالم این بود که اینا این‌قد وحشیَن واقعا؟ و گویا هستن و بدتر. 

من خیلی نسبت به غربِ کره‌ی زمین بدبین و شکاکم متاسفانه. ینی همون‌طور که اونا پیش‌فرضشون راجع‌به خاورمیانه اینه که خب یه مشت خرافاتیِ تروریست مسلمونن، من نمی‌تونم جلوی خودمو بگیرم که به سرما و کم‌عمق بودن اندیشه‌شون فکر نکنم. خدایا منو ببخش. ولی واقعا نمی‌تونم. علی‌الخصوص آمریکا و انگلیس و کلا کشورای انگلیسی زبان، که خب چون زبانشونم می‌فهمم بیش‌تر برام مسلمه که چطور زبان به سطح اندیشه‌شون شکل داده‌.


 خب بله، شاید ما نژادپرستیم و جنسیت‌زده و خرافاتی و هرچی آقا. ولی تهِ تهش اون ادبیات چندصدساله به ذهنمون عمق داده. بخاطر همین عربا رو دوست دارم. ته تهش، ما می‌تونیم به رابطه‌ی جنسی بعنوان یه چیز عمیق فکر کنیم. می‌تونیم درد و عشق رو عمیق‌تر حس کنیم انگار. اون‌روز از یکیشون پرسیدم که رابطه داشتن واست این‌قد ساده‌ست؟ می‌گه مث ظرف شستن و حموم رفتن. و هر چیز دیگه‌ای براش مضحک بود.

( البته اینم هست که شاید فقط متفاوتیم. اون‌روز داشتیم با محمد( مصری) حرف می‌زدیم و می‌گفت که خب رابطه برای ما آخرِ قضیه‌ست. برای اونا معنیِ شروع می‌ده و این فقط به تربیت و فرهنگ ربط داره. ولی چیکار کنم. اگه تفاوتم باشه، خودمونو بیش‌تر دوست دارم.)


خلاصه که، با تمامِ این پیش‌زمینه‌ها انگار که این بچه‌ی آمریکایی رو از شیراز ورش داشتی بردی پرتش کردی تو فلوریدا. این‌قدر شرقی. این‌قدر فهیم. این‌قدر با احساسات. و خب آره، زندگی تو کعبه‌ی آمال خیلی از ماها سخته واسه‌ش. مگه چقدرش پشتِ ماشین و توی تونل، با آهنگ هیروعه؟ مگه چقدرش فستیواله؟ چقدرش فرصت شغلیه یا چقدرش پارتی آخرسالِ مدرسه‌ست؟

بقیه‌ش که زجر دهنده‌ست گویا.

اینه که من تا ساعتِ یک‌شب می‌شینم به دلداری دادن. که اصلا می‌خوای مهاجرت کنی ایران؟:))


خب، خدا رو شکر. اگه بدبختیم، همه با هم بدبختیم.:))

  • نت فالش
  • دوشنبه ۲۴ دی ۹۷

Ok, I wash my face*

توی این کتابِ جدیدی که دارم می‌خونم، نوشته بخشی از وجودتون وقتی اتفاق‌های بدی براتون میوفته نفس عمیق می‌کشه و خوشحال‌ می‌شه. چون دیگه کسی ازتون توقع خاصی نداره. همین که زنده بمونین و ادامه بدین کافیه. اما شما مدت‌ها تلاش کردین که سرتونو بالای آب نگه دارید. سخت شده، اما دست و پا‌زدین. هرچی از تلاش بلد بودینو نشون دادین. پس با پذیرفتنِ بازندگی بعنوان بخشی از روندِ سرپا شدنِ دوباره، تلاشای خودتونو هدر نکنین.


آتنا خانوم، باید به اطلاعت برسونم که بعد از همه‌ی این‌چیزا اگه سد کنکورتو برنداری؛ 

تویی که یه احمق و بازنده‌ای و هیچ ربطی به اتفاقایی که برات افتاده نداره. خب؟



*این یه کتاب عجیب از ریچل هالیسه. قبلا اسمشم نشنیده‌بودم. منتهی یه روز بابام برام خرید و درسته که ریویوهاش توی گودریدز پرن از سوال این‌که چطور یه زنِ سفیدپوست و پولدار و موفق می‌تونه به همه بگه که از جاشون بلند بشن؛

اما من صداقتو تو حرفای دخترِ بی‌پولی که توی ۱۷ سالگی و به تنهایی رفت لس‌آنجلس حس می‌کنم‌. این همون کتابیه که من دلم می‌خواست بنویسم. پر از بغلای گنده‌ی‌ گنده. یه محبتِ واقعی به تمامِ زنای دنیا. 

  • نت فالش
  • شنبه ۲۲ دی ۹۷
نت فالش:
ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. [ ویرایش: شونزده‌سالم شد. ویرایش دو: و هیفده‌سالم. ] آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.
موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پیدا می شه. از ماکارونی متنفرم و تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.
هنوز هم به دنیا عادت نکردم.
هر روز بزرگ می شم.


تانژانت:
از مثلثات متنفرم. تو یخچال خونمون یـــــه بار چیزکیک بود. تا حالا چند نفر از سورپرایز کنندگانم موفق به دریافت پناهندگی شدن. بعضیا فک می کنن دروغ نمی گم، می گم. همیشه راست نیستم. کفشدوزک‌های کوچه‌مون کلاه می‌دوزن. از بزرگترین افتخاراتم کسبِ مدالِ محکم ترین کوبنده در تویِ صورت نت های فالش در ملاقات اوله. شهرکتاب موقع مردن سگِ داستان، هم اسمش میاد از جلوم رد می شه.
فقط یه رهگذریَم که از قضا چند میزان از ملودیِ زندگیم، آبی رنگ شده. ( ملودیش به پایان رسیده.)