می‌دونین، انگار که علم به معنایِ علم بودنِ واقعیش جایی توی قرون وسطی‌مون نداره.

واقعا سوال اینه که چرا از مدرسه‌های ما، آدمای تحصیل‌کرده بیرون نمیان؟ چرا از مدارس ما طوطی بیرون میاد؟ چرا هیچ‌کس فکر نمی‌کنه؟ چرا کسی نمی‌پرسه؟
از کجا شروع می‌شه؟ از چیزای ساده‌ای مثلِ اقتصاد. اقتصاد، علمه. علم با تعاریفِ خودش، قابل اندازه‌گیری، اثبات و صدق‌ یا کذبه. ما چی‌کار می‌کنیم؟ دین رو به زور وارد میدون می‌کنیم. قسم و آیه می‌خوریم که اسلام اقتصاد داشته ها، ما خیلی خوبیم ها. چطور؟ با تدریسِ معرفت توی مباحث علمی. معرفتی که نه قابل اندازه‌گیریه، نه اثبات و شما جرات داری، صدق یا کذبش کن؛ البته که شدنی هم نیست.
با تدریس معرفت و دیکته غیرقابل اثبات‌ها در کتبی که ادعا می‌کنیم قراره ذهن پرسشگر به‌وجود بیارن، بهشون چی یاد می‌دیم؟ حفظ کن و نپرس. چون هیچ جواب دیگه‌ای وجود نداره. طرزِ فکر پرسش‌گر، طرز فکر جستجوگر، طرزِ فکرِ منطقی و انتقادی حتی؛
به فنا می‌ره، چون ما می‌خوایم با هرچقدر زور که تو بازوهامون هست به همه نشون بدیم بهترین دین دنیا رو داریم. 

اگر نه ادبیاتی بود، نه جامعه‌شناسی‌ای و نه حتی تاریخی؟ شاید تحصیلاتمو در رابطه با نظریه‌پردازی نظام آموزشی ادامه می‌دادم. می‌دونستین ما نظریه‌پردازِ آموزشیِ ایرانی نداریم؟ می‌دونستین همه کتب ترجمه‌شده و در رابطه با کشورهایِ نویسنده‌هاشونه؟ غمگین نیست؟ مایه شرمندگی نیست؟
  • نت فالش
  • جمعه ۲۸ مهر ۹۶

از وقتی که یادم میاد این‌طوری بودم. چمه واقعا؟

داشتم با خودم فکر می‌کردم چرا من این‌قدر فکر الکی می‌کنم؟

فکرای الکی. یکی به هدف زندگی انسان فک می‌کنه مثلا، یکی به گرمایش جهانی. من؟ به خودم. به خودم و روابطم. به آدمام. 

از خودم می‌پرسیدم واقعا چرا دوست نمی‌خوام، چرا حوصله‌م سر نمی‌ره، چرا با همیشه همیشه‌م فرق کردم، چرا به روابط عجیب‌وغریب معتاد شدم، چرا دوست ‌خوب دارم ولی ارتباط نه و غیره و غیره.

بعد از خودم پرسیدم واقعا کدوم آدمی در طول روز این‌همه به این چیزا فک می‌کنه؟!

  • نت فالش
  • جمعه ۲۸ مهر ۹۶

امضا، یک‌عدد مغزسوخته.

از خ

اسم: خسرو

فامیل: خسرویی

غذا: خورش بادمجان

غیرقابل تحمل‌ها 1: خونه

غیرقابل تحمل‌ها2 : خانواده از یه سنی به بعد، وقتی توی حلق همین.


ولی شما تصور کنین وسط یه دعوایِ جدی، یهو برگرده بهت بگه « مردی این‌طوری کن. این کارت کارِ دختراس » و صورتشو جمع کنه. بعد آدم این‌قدر سرِ دوراهیِ « دعوا رو ادامه بدم یا برم تو نقشِ فمنیستم؟ » می‌مونه که مغزش اتصالی می‌کنه و می‌سوزه.

  • نت فالش
  • سه شنبه ۲۵ مهر ۹۶

به مناسبت بزرگداشتِ رفیقم:)

من حافظ‌خون نبودم. اصلا. بعضی وقتا از پس خوندن غزلاش برنمیومدم و تصور می‌کردم شاعر کسل‌کننده‌ایه.  یه‌بار فهمیدم تانژانت می‌تونه دیوان حافظ رو بدون غلط بخونه. اینقدر ازش دور بودم که باورم نمی‌شد ممکن باشه. بهترین اتفاق نیمه‌دوم‌ نودوپنج من؟( شناختی شاید. می‌دونین که..) این بود که بالآخره درِ دیوانش به روم باز شد. من از خودم پرسیدم که آیا حرفی برای زدن به من داره؟ داشت. داره. تا آخر عمرم خواهد داشت، می‌دونم..

من حافظ‌ خوندن رو با زمزمه کردنِ 《 دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت..》 شروع کردم. محشرترین کتابی که از نمایشگاه خریدم؟ بدون ذره‌ای شک، حافظ‌نامه.

می‌خوندمش و توش غرق می‌شدم و روزای اول، تانژانت رو با مطالبی که یاد می‌گرفتم می‌کشتم. وای، چه‌گنجینه‌ای یک‌عمر لای دستام بوده و من نمی‌دیدمش؟

حافظ‌شناسی دنیاست. حافظ فقط شاعر نیست، خالق تغییره. خالق امیده. حافظ در تمام عصرها خواستنی بوده، اما با زندگیِ ما عجیب تناسب داره. حافظ توی خیابون‌های ما راه می‌ره. حافظ خالقِ امید ما در برابر امیرمبارزالدینه. این‌روزها، حافظ باید به همه نزدیک‌تر باشه. حافظ باید پناه باشه، چون حافظ کنار ما ایستاده و با هم تماشا می‌کنیم که امیرمبارزالدین از سجاده چرمی بلند می‌شه، حد می‌زنه و برمی‌گرده به نماز. حافظ؟ سرشو بالا گرفته. دلش خوشه. انگار رندی همه چیزیه که ما این‌روزها باید یاد بگیریم. حافظ دنیایی خلق می‌کنه که در اون هیچ‌ محتسبی مانع خنده‌های مستانه و عاشقی نمی‌شه. هیچ صوفی‌ای به حریم امنمون راه نداره که بخواد دلمونو تنگ کنه و ما؟ آزادیم. عاشقیم و آزادیم. محتسب توی شهر می‌چرخه و ما هنوز مرید جام مِی‌ایم.

حافظ داناترین و پایه‌ترین دوستیه که می‌شه داشت. باهاش می‌شه رقصید و چرخید و در عین‌حال؟ جنگید.


من فکر می‌کنم بهترین کتاب برای شروع، همچنان حافظ‌نامه‌س که می‌دونین، شرحیه بر هر غزل. بعدش؟ ذهن‌و‌زبان حافظ که اون رو هم استادخرمشاهی جمع‌آوری کرده؛ مجموعه مقالات درباره حافظه. مقاله‌های پیشنهادی من؟ قرآن و اسلوب‌هنری حافظ و طنز در شعر حافظ. در ادامه؟ نمی‌دونم. من هنوز ازشون سیر نشدم که بخوام برم سراغ کتاب‌های بعدی. 

  • نت فالش
  • پنجشنبه ۲۰ مهر ۹۶
نت فالش:
ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.
موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پیدا می شه. از ماکارونی متنفرم و تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.
هنوز هم به دنیا عادت نکردم.
هر روز بزرگ می شم.


تانژانت:
از مثلثات متنفرم. تو یخچال خونمون یـــــه بار چیزکیک بود. تا حالا چند نفر از سورپرایز کنندگانم موفق به دریافت پناهندگی شدن. بعضیا فک می کنن دروغ نمی گم، می گم. همیشه راست نیستم. کفشدوزک‌های کوچه‌مون کلاه می‌دوزن. از بزرگترین افتخاراتم کسبِ مدالِ محکم ترین کوبنده در تویِ صورت نت های فالش در ملاقات اوله. شهرکتاب موقع مردن سگِ داستان، هم اسمش میاد از جلوم رد می شه.
فقط یه رهگذریَم که از قضا چند میزان از ملودیِ زندگیم، آبی رنگ شده.