کاش که یک زلزله بیاید و همه‌چیز را صاف بکند.

می‌شینم جلوی صفحه، یادم بیارم چطوری بنویسم. حسِ فشار سر انگشتام، توی پله‌پله‌ی گلوم می‌پیچه دیگه. تو مفصلام خبری نیست، انگاری مرده‌م.

می‌شینم پای تلفن. تا یادم بیاد کجا موندم، اسمایِ توی دفترچه رو بالا پایین می‌کنم. از اسمایی که کنارشون فامیلی داره می‌گذرم که یادم بیاد کجا صمیمی بوده‌م. تلفنمو می‌گیرم دستم و از صفر به صفر به صفر به صفر می‌افتم. یه جا باید یه نفر گوشیو برداره و بگه 《 الو》. کسی که وقتی بگم سلام از تعجب سکوت کنه. بگه تویی؟ بگه کجا بودی؟ بگه چی اومد سرت؟

همه‌ی اسما فامیلی دارن. همه‌ی رنگا سردن و تند. هیچکس به یواشیِ سرنادِ شوبرت نیست. نت فالشِ مورد نظر شما، در شبکه موجود نمی‌باشد.

لطفا دیگر تلاش نکنید.

کسی که تلفن را بر می‌دارد، هیچ ربطی به شما ندارد.

لطفا دیگر تلاش نکنید.

لطفا دیگر تلاش نکنید.

  • نت فالش
  • سه شنبه ۱۵ آبان ۹۷

چی آدم باید بنویسه تو این شرایط؟

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • نت فالش
  • پنجشنبه ۳ آبان ۹۷

حالا انگار که برایِ کلِ دنیا، خیلی مهمه کجا گم شدی و غرق.

وقتی هجا به هجا حنجره‌ت رو قلقلک می‌ده و روی زبونت سر نمی‌خوره. گروه‌ِ دونفره‌ی رازدارت هم کامل نمی‌شه.

  • نت فالش
  • دوشنبه ۲۳ مهر ۹۷

اون‌دفه تو مدرسه داشتم می‌گفتم فک کن چه زندگیِ استرس‌آور و ترحم‌برانگیزیه، زندگیِ زنی که فک می‌کنه ذاتِ شوهرش تو نگاه کردنه و شوهرش از دیدنِ بازوی سفید من ممکنه تحریک بشه و تمام‌مدت، توی خیابون در استرسه.

بیچاره. بیچاره. این طور که بهش نگاه می‌کنم، قابل درکه وقتی این‌قدر مستاصل می‌شه که آوار می‌شه سرِ من تو خیابونا. کاش می‌تونستم یکی از پسرای دوروبرمو بهش قرض بدم که دقیقا متوجه بشه فرق آدم و آلت چیه.

  • نت فالش
  • شنبه ۲۰ مرداد ۹۷
نت فالش:
ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. [ ویرایش: شونزده‌سالم شد. ] آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.
موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پیدا می شه. از ماکارونی متنفرم و تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.
هنوز هم به دنیا عادت نکردم.
هر روز بزرگ می شم.


تانژانت:
از مثلثات متنفرم. تو یخچال خونمون یـــــه بار چیزکیک بود. تا حالا چند نفر از سورپرایز کنندگانم موفق به دریافت پناهندگی شدن. بعضیا فک می کنن دروغ نمی گم، می گم. همیشه راست نیستم. کفشدوزک‌های کوچه‌مون کلاه می‌دوزن. از بزرگترین افتخاراتم کسبِ مدالِ محکم ترین کوبنده در تویِ صورت نت های فالش در ملاقات اوله. شهرکتاب موقع مردن سگِ داستان، هم اسمش میاد از جلوم رد می شه.
فقط یه رهگذریَم که از قضا چند میزان از ملودیِ زندگیم، آبی رنگ شده.