میبی عای شود بی. ( رجوع به پست قبلی)

سرشار از حس بد به خودمم. یه وقتا کتکش می‌زنم. یه وقتا تحقیرش می‌کنم. یه وقتا بهش گرسنگی می‌دم. یه وقتا درس نمی‌خونم براش. 

ولی هنوز دلم خنک نمی‌شه. هنوز و هر لحظه از خودم متنفرم.

  • نت فالش
  • پنجشنبه ۳ خرداد ۹۷

متاسف می‌شم که نمی‌تونم برای کسی که هستم، متاسف باشم.
  • نت فالش
  • يكشنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۷

کسی یادش هست منو این مدت که نبودم اصلا؟

1- ارغوان

این چه رازیست که هرسال بهار

با عزای دلِ ما می‌آید..؟


2- چندساعت مونده به تحویلِ سال، پست اینستاگرام گذاشتم. حالم که خوب نبود، مثل تمام اون هفته‌‎های آخر. توی عکسم کتابِ سیمین دانشور بود و نمی‌دونم چرا، نوشتم « تو سالِ جدید، #به_کی_سلام_کنم؟ » و راستشو بخواین منتظر جوابش نبودم که چندروزِ بعد، سر و کله‌ش پیدا شد. 

از نود و هفتانه‌ای که باعث شد سطح توقعم از درک‌کردن و دوستی اون‌قدر بره بالا که حتی حوصله‌ی حرف‌زدن برای اکثر‌ِ آدمایِ دوروبرم نداشته‌باشم، خوشحالم. از خودم می‌پرسم جایزه‌ت بود بخاطرِ شجاعتت برای زدن زیر همه‌چی و رفتن؟ شاید بود.

بچه‌ها، یه آدمِ واقعی پیدا کردم. آدمی که واقعی‌بودنِ تک‌تکِ حساشو می‌تونم لمس کنم. آدمی که هنوز پیچیدگیایِ مضحکِ اطرافیانم رو نداره. می‌گم هنوز، چون ایده‌ای به ذهنم زده که شاید منم که از اطرافیانم این موجودات عجیب و غریب رو می‌سازم. 

می‌دونم هیچ‌وقت نمی‌تونم ذهنیتِ دوروبریام رو نسبت بهش تغییر بدم، - هرکس که می‌شناستش-  و این حتی از بقیه‌ی ویژگی‌ها هم جذاب‌تره.


3- سال‌ها بزرگ‌تر شدم.


4- بناست من و تانژانت دیگه پستایِ همدیگه رو نخونیم. کامنتا رو باز می‌کنم پس. حواستون باشه برای کی کامنت می‌ذارین.


5- دوستام واکنش مختلف نشون می‌دن. یکی داد می‌زنه سرم، یکی می‌گه حدس می‌زده این‌طوری بشه، یه حجم زیادی از بچه‌های مدرسه هم سعی می‌کنن چیزی رو بگن که تو اون شرایط هر آدمی باید بگه انگار. بعد من به همه‌شون نیگا می‌کنم و با ولع‌ِ بیشتری پفیلا می‌خورم که « هیچی نمی‌دونین. »



6- احساسِ مسئولیت می‌کنم به نوشتن. به تعریف کردن و آگاه کردنِ هر دخترِ شونزده‌ساله‌ای که مثل خودم، هیچ‌وقت حواسش نبوده هر داستان عاشقانه‌ی محشر که خونده و هر فیلم عاشقانه‌ی محشر که دیده، مال چه دوره‌ای از یه رابطه‌ست. از دختری که وقتی حسش کم شد، منطقی شد، چشمش منحرف شد؛ فکر کرد همه‌چیز تمومه و باید فاتحه‌ی رابطه رو خوند و این عشقه که ته کشیده چون خودش بلد نبوده. 

باید براتون بنویسم، چون نمی‌دونم.. هیچوقت نشنیدم کسی از مرحله‌هایِ وسطیِ یه رابطه بگه. ازون‌جا که مفاهیمِ روانشناسی مثلِ گریزِ عاشقانه وارد ماجرا می‌شن که من نتونستم بپذیرمش از خودم. اون‌جا که باید به حرفِ مشاورِ روبروت گوش بدی که می‌گه همه‌ی روابط به این‌جا ختم می‌شن و چیزی غیر از این ممکن نیست وجود داشته‌باشه و حقیقتا، افسانه‌ست. اون‌جا که می‌فهمی تصورت از عشق، چقدر صورتی بوده.

ازون‌جا که آدما به آرامشای چندلحظه‌ای و حسِ امنیت کنار هم راضی می‌شن. ازون‌جا که لحظه‌هایی وجود داره که از موجودی روبروت منزجر می‌شی بدون دلیل و صرفا به خاطر این‌که می‌شناسیش. ازون‌جا که آدما چشمشونو می‌بندن و شروع می‌کنن به هم حق‌های مختلف دادن. امتیاز دادن و بازتر کردن فضا و  راستشو بخواین، نمی‌خوام دیگه هیچ دخترِ دیگه‌ای فکر کنه اگه یه جا، بهش حقِ دوست‌داشتنای کوچیک و لاس‌زدن‌های ریز تا حدی که خودش صلاح می‌دونه داده شد، معنیش اینه که یه رابطه داره دست و پای آخرشو می‌زنه قبل از غرق شدن.


از خودم در نمیارم. اون رابطه که بهرحال تمام شده. برایِ شما می‌گم. روانشناسی که من باهاش حرف زدم معتقد بود این هم یه مرحله از رابطه‌ست و اون صورتی‌هایی که من نوشتم و شاید شما رو به این اشتباه انداخته‌باشه که همه‌ش همین‌طوره و صورتی‌بازیایِ توی فیلما و صورتی‌بازی‌هایی که سعدی درمیاره؛ 

همه‌شون مرحله‌ی اولِ یه رابطه‌ن که در صورتِ وصال،  هفت‌ماه تا یک‌سال می‌مونه به صورتِ معمول.


و هیچ‌جای دیگه‌ای لازم نیست برم، چون همه‌ی رابطه‌ها به مرحله‌ای که گفتم ختم می‌شه و مشکل از من نیست. 


بازم خوددانید.

  • نت فالش
  • چهارشنبه ۲۹ فروردين ۹۷

علیرضا قربانی می‌خونه و نفسم می‌گیره با اوج گرفتنش.
« سهم مرا، جنون بنویس
بخت مرا، نگون بنویس
جان مرا، به شعله بکش
نام مرا، به خون بنویس »

دانلودش.
  • نت فالش
  • شنبه ۱۱ فروردين ۹۷
نت فالش:
ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. [ ویرایش: شونزده‌سالم شد. ] آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.
موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پیدا می شه. از ماکارونی متنفرم و تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.
هنوز هم به دنیا عادت نکردم.
هر روز بزرگ می شم.


تانژانت:
از مثلثات متنفرم. تو یخچال خونمون یـــــه بار چیزکیک بود. تا حالا چند نفر از سورپرایز کنندگانم موفق به دریافت پناهندگی شدن. بعضیا فک می کنن دروغ نمی گم، می گم. همیشه راست نیستم. کفشدوزک‌های کوچه‌مون کلاه می‌دوزن. از بزرگترین افتخاراتم کسبِ مدالِ محکم ترین کوبنده در تویِ صورت نت های فالش در ملاقات اوله. شهرکتاب موقع مردن سگِ داستان، هم اسمش میاد از جلوم رد می شه.
فقط یه رهگذریَم که از قضا چند میزان از ملودیِ زندگیم، آبی رنگ شده.