می دانید...

همیشه خواسته ام زندگی را هزاران بار زندگی کنم. ثانیه به ثانیه اش را میلیون ها بار. خواسته ام دقیقه ای ازش را هم از دست ندهم و این روزها، همان یک قدمی که همیشه تلاش کرده ام جلوتر باشم از همسن ها... همان یک ذره ناچیزی که زور زده ام بیشتر زندگی کنم از همه شان، کار دستم داده.

همه را «جوِ رفیق بازی» گرفته و من ایستاده ام دو قدم آنطرف تر، حرکتم به سویِ تباهی شتاب مثبت دارد و فکر می کنم« چه کسل کننده... باید باران ببارد.»