بچه تر که بودم - چندان از نظر سنی منظورم نیست- ، رویاهای دیوانه تری داشتم. می خواستم یک روز در خانه را باز کنم و بروم. برایم فرقی نداشت کجا، بیشتر به ماه فکر می کردم. بعدترَش فکر کردم که خب ماه کمی دور است و اگر بخواهم از اتمسفر زمین رد بشوم، آتش می گیرم. پس به نقطه مقابل ایران، آن سویِ کره زمین فکر کردم. به آن صحراهایِ پر از کابویِ آمریکا فکر کردم. به نائورو فکر کردم. به مراکش مثلا. بعد تر با خودم فکر کردم که ممکن است کابوی ها بهم تجاوز کنند. ممکن است مرا همینطور در نائورو راه ندهند یا شاید مراکشی ها با ایرانی ها خوب نباشند.

اولش می خواستم همینطوری دست هایم را تاب بدهم و بروم. بعدتر فکر کردم باید شناسنامه ام را همراه ببرم. بعدترش با خودم فکر کردم یک چمدانِ کوچکِ شیری رنگ که اشکالی ندارد، و تمام دوست داشتنی هایم را ریختم تویَش.


حالا می دانم که خارج شدن از ایران به همین راحتی ها نیست و حداقل، طوری نیست که بشود یک شب تصمیم گرفت و رفت. می دانم احمقانه ست که بدون لباس گرم از خانه خارج شوم. می دانم بدون پول نمی شود نفس کشید و امشب که دست هایم را زده بودم زیرِ چانه ام و راجع به تمام اتفاقاتِ قشنگی که ممکن است در آینده- برنامه جدید ریخته ام:)) - برایمان بیافتد فکر می کردم، ترسیدم نکند سه سالِ دیگر، شکل بابا بشوم. بابا فکر می کند زندگی همین راه اداره تا خانه ست و مسافرت هایِ سه روزه چهار نفره مان. بابا راضیست. از مردگی، به شدت.


پ.ن :

بله. خواهم نوشت چون زندگی را بعد از مدت ها احساس کردم. بزرگ تر شدم. چون شانزده سالگی را آغاز کرده ام و چون بالآخره یک ماگ برایِ خودِ خودم دارم. چون قسمتی از ذهن و قلبم فعال شده که هرگز نبوده، و چون نمی توانم ننویسم، حتی اگر عنوان مطلب، همچنان برایم صادق باشد. - وقتی که رفتم، بود.-

گفته بودم نمی نویسم، ولی یک روز یک نفر بهم گفت روی حرف های کسی که در « جرات یا حقیقت» جِر می زند، نباید حسابِ زیادی باز کرد. من آن شبِ محشر، در بازی جِر زدم. شدید... .