زمان چیزِ غمگینیست. تاریخ چیزِ ترسناکی.

برای تولدش با دنیایی شوق و ذوق کتاب خریده بودیم، با دنیایی شوق و ذوق اولِ کتابش شعر نوشتم و آرزو. بعدا برایم گفت به این فکر می کنم که بیست سال دیگر این کتاب را از کتابخانه ام بکشم بیرون، به نوشته های صفحه اولش نگاه کنم و از خودم بپرسم یعنی الآن تو کجایی؟ او چطور؟ به این فکر کنم که چه چیزهایی را از سر گذرانده ام، چه چیزهایی را از سر گذرانده ای، چه چیزهایی را از سر گذرانده و بغض کنم.

تصور می کردم زیاده رویست.

زیاده روی بود تا امروز که به تاریخِ سالِ هفتاد و دو نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم اولین بار که بعد از یک روزِ شاید خوب، تاریخ زده اند کتاب را و امضا کرده اندَش.. آن روزهایی که هنوز یک اسم کوچک بوده اند بدونِ « خانم» این طرف یا آن طرف نامشان.. آن روزهایی که با چشم های براقِ پرسشگر زل می زدند به پرده سینما.. آن روزهایی که هنوز جوان هایی بوده اند با رویاهای تعویض جهان شاید؛

فکرش را می کرده اند که بیست و سه سالِ بعد.. بچه هایشان، وقت غروب آفتاب و نفس زنان از دو قدم کوه نوردی، همان کتاب را دست به دست کنند..؟

فکرش را می کرده اند این جایی ایستاده باشند که حالا هستند.. و جاهایمان عوض بشود..؟

که این بار ما بعد از یک روزِ شاید خوب، تاریخ بزنیم کتاب را و امضا کنیم. مایی که هنوز یک اسمِ کوچکیم بدونِ « خانم» یا « آقا» این طرف یا آن طرف ناممان. مایی که با چشم های براقِ پرسشگر زل می زنیم به پرده سینما. مایی که هنوز رویایِ تعویض جهان داریم؛

و حتی نمی توانیم فکرش را بکنیم که بیست و سه سال آینده کجا ایستاده ایم.


من مطمئنم این بیست و سه سال، « دَمیست به پایِ زمان»، آنقَدَر نزدیک که صدای هر سه نفرمان در گوشِ تاریخ می پیچد.

- «و رنگ انار، خوف انگیز بود...»


توضیحِ عکس: بعد از همین فیلم گویا...