یه جا خوندم ما به زبان دوم، منطقی تر فکر می کنیم.

شاید به همین خاطر، می تونم چیزی رو که توی فارسی هیچ توضیحی براش ندارم به انگلیسی برای 《 مصری》 تشریح کنم.

امروز بعد از مدتها داشتیم حرف می زدیم، حرف کشید به اتفاقایی که در این مدت برامون افتاده. ازم پرسید حال روحم چطوره، چون آخرین باری که دربارش حرف زدیم مکالمه نصفه مونده بود.

بعد، من کشفش کردم. به آخرین باری که درین باره حرف زدیم فکر کردم و تابستون چقدر دور به نظر میومد.

براش توضیح دادم هنوزم نمی دونم چی شد، ولی فقط چند دقیقه طول کشید تا همه حقیقت رو پذیرفتم. من تمام آدمایی که فکر می کردن به درد می خورم، فکر می کردن آدم خوبیم، فکر می کردن مهربونم یا حتی دوسم داشتنو ناامید کردم. به خودم نگاه کرده بودم و تنها چیزی که می شد دیدی، وجود بود که بر اساس توقعات ساخته شده. توقعات آدما رو با هم قاطی کرده بودم.


و بعد؟ شکستم. براش توضیح دادم که بدترین حالت منو، بعد از بهترین حال من دیده.

براش تعریف کردم که چطور هر روز شکستم و شکستم و شکستم. که هر روز به خاکسترم شکل دادم و هر شب با یه خنده تخس فوت کردم به مجسمه م. روزی هزار بار خودکشی کردم. روزی هزار بار به صورت خودم تف انداختم. به صورت تمام کسایی که دوستشون داشتم. به صورت تمام کسایی که ازم توقع داشتن دختر خوبی باشم. به صورت تمام کسایی که ازم توقع داشتن دوسشون داشته باشم. به صورت تمام اونایی که توقعاتشون باعث شده بود حتی یه ذره تغییر کنم هم تف انداختم. به صورت آزادی تف انداختم. به صورت اسارت تف انداختم. به صورت پرواز تف انداختم. به صورت تعلق و بی تعلقی تف انداختم. به صورت گذشته تف انداختم. به صورت آینده تف انداختم. به گلبرگای یاس پارک الیاد تف انداختم. به صورت آدما تف انداختم. به صورت جمع تف انداختم. به صورت عشق تف انداختم. به صورت دوست داشتن تف انداختم و به صورت غم هم. و بعدش نفرتو محکم بغل کردم.


براش توضیح دادم که ورد زبونم شده بود《 کن یو کیل عه من ویث یور هندز؟》 و با هر جواب مثبت بهش، از لذت روی پل هوایی داد می کشیدم.

براش توضیح دادم شکستن و ساختن آدمکی نه چندان شبیه به خودم برام عادت شده بود. براش توضیح دادم روی سنگفرشای انقلاب نشستم و زبونمو برای تک تک آدمایی که  حس کردم ازشون خوشم نمیاد در آوردم.

و بعدش..؟

ازم یه خرابه موند. من بودم که نبودم، نفرتم، و خاکستری که نمی دونستم باید باهاش چیکار کنم.


چند دقیقه دور فرشم دویدم و فکر کردم و داستانمو اینطور تموم کردم:

-  بعد از تمام حرکات زاویه دار، خم شدم. بعد از تصمیمای یهویی و شهرکتابای بی فکرانه و جیغ کشیدنای از سر ذوق توی مترو که به تیزی گوشه هر ورق از کتابایی بود که اون روزا خودمو باهاشون خفه کرده بودم، خم شدم. به خودم اجازه دادم غمگین باشم چون وقتش بود و وقتی که از جام بلند شدم، دیگه با خودم تکمیل بودم. دیگه خودم برای خودم کافی بودم. شاید نمی تونستم با خودم شاد باشم یا با خودم زندگی کنم، اما می تونستم به راحتی کنار خودم نفس بکشم و خودمو بغل کنم و تکیه گاه خودم باشم و خائن به خودم و صمیمی ترین رفیقی که ازم متنفره.

و بعد، دقیقا وقتی که مرگو هر روز تنفس می کردم و چوب خط کشیدنام از هر روز به چن روز یه بار تقلیل پیدا کرده بودن، یه نوری جرقه زد.

براش گفتم دقیقا وقتی هیچ انتظاری از هیچکس و هیچ جا نداری، دقیقا وقتی که صبری نداری که تموم شه، دقیقا وقتی که فکر می کنی دیگه اون چیز رو نمی خوای؛

اتفاق میوفته.

وسط این همه نفس که میان و می رن، یهو لرز میوفته به جونت و یه صدای بهت زده ای می گه:《 توش زندگی بود..》.


+ بله، تایپ کردن با موبایل خر است:.:))