تو فکر کردی من کوچکترین اهمیتی می دم که اولین بار درو کوبیدی تو صورتم؟-_-

بله، و دقیقا همینجا سرت تلافی می کنمش.

اسم سخت، از روایت حذف شدی. مخاطبمی.


شاید اگه تو حالتای آتنی ـم قرار نمی گرفتم، شاید اگه حس نمی کردم باید از یه طوفان عظیم دقیقا کنارِ نگهبانی شهرک جلوگیری کنم، اگه اون روز فیلم چند دقیقه ایِ کانالِ مونا برزویی رو برات نمی فرستادم، اگه پنجشنبه کمتر از یک دقیقه دیرتر به ایستگاه رسیده بودی، اگه غروبِ آفتاب از پشتِ برجِ آزادی اینقدر تاثیر گذار نبود؛

ما امروز اون دو نفری نبودیم که نسترن شرقی رو دنبالِ پلاکِ 555 بالا و پایین می کردیم. دستایِ من اون دستایِ مضطرب و لرزونی نبودن که پیچک آ رو از زنگِ خونه کنار می زدن و تو اونی نبودی که می دوید و تویِ مه کمرنگ می شد؛

و آیدا شاملو امروز میزبان ما نبود.


شاید ما امروز اون دو نفری نبودیم که از درِ خونه ویلاییِ بامداد رفتیم تو، از کنارِ درختِ معروفِ دو نیم شده رد شدیم، و ما اون دو نفری نبودیم که روی صندلیایِ خونشون گربه ها رو با پا نوازش می کردیم.


می دونی، بعضی وقتا دقت اتفاقات گیجم می کنه. بعضی وقتا حس می کنم کسی داره ما رو می نویسه، که همه چیز دقیقا سرِ جاش قرار گرفت. پنجشنبه تا دمِ شهرک رفتیم و ما رو قبول نکرد، و اون چند ساعت وقت آزادِ حوالی میدون. اون « هر چه پیش آید خوش آید» که می دونی؟ حس می کنم از بزرگترین درسای زندگیم بود.

Sometimes it’s important not to be perfect, okay?
It’s important to do the wrong thing.*

و امروزی که باز هم همه چیز سرِ جاش بود.

ما مقابلِ کتابخونه بزرگِ آیدا از آثار احمدش ایستاده بودیم، چاپ های مختلف کتابِ هفته رو دست به دست می کردیم، « من حتی فکرمم لکنت گرفته» و از آیدا خواهش می کردیم تا برامون شاملو بخونه.

ما چای ای رو خوردیم که آیدا شاملو درست کرده بود.

روبروش نشستیم و حرف زد و حرفاشو بلعیدیم وقتی که گفت « زندگی؟! مجموعه همه چیز با همه.»

وقتی که گفت « خوشبختی واژه بیخودیه.» یا وقتی که گفت « آخرِ تمامِ مَنیّت های انسان، یه فاجعه س.»

وقتی با حسرتِ عجیبی که فقط از زنِ بزرگی مثلش برمیاد، گفت « جوونید هنوز. خوشبحالتون. کلی تجربه پیش رو دارید.»

 « زندگی همینه. کتاب بخونی. موزیک گوش بدی. فیلم ببینی. کتاب بخونی. موزیک گوش بدی. و این چرخه..»

وقتی گفت سفر و من زیر چشمی بهت نگاه کردم.

یا وقتی از جاش بلند شد و راه افتاد که به گربه هایِی که با آزادی تمام توی خونه ش رفت و آمد می کردن غذا بده و گفت « خب دیگه، سخنرانی تموم شد.:)) ».

وقتی اصرار کرد که یه چیزی بهم یاد بدین، و توی صداش.. همون چیزی بود که شاملو می نوشت. همون زنِ غیرقابلِ توصیفِ محشر که وقتی حرف می زد، انگار هزار نفر با هم...

وقتی تو چشماش نگاه کردم و یه چیزی اون اعماق بود.. انگار که.. واقعا ارزش داره تمامِ آدمایِ دنیا آینه ای مقابلِ آینه ش بذارن و ازش ابدیت بسازن...

اصرار کردیم شاملو بخونه. تا آخرین لحظه مقاومت کرد. رفت سمتِ قابِ عکس و گفت : « شما بخونین. من و شاملو می شنویم. »

وقتی کتابِ از جلد جدا شده رو چسب زد و برام نوشت..



آیدای نازنین، به بهونه دیدنت.. و حتی به آسمونیِ دیدنت.. من تمام خرده حسابامو با خودم تسویه کردم و زنده ترین لحظاتِ این پونزده سال و چند هفته رو گذروندم.

بهترین جمله ای که در وصفت می شه گفت که شاملو ننوشته باشه، مربوط به پاراگرافیه که یه نفر بعد از ملاقاتت خاطره نوشته بود. ازش خواسته بودن شعر از شاملو بخونه و جواب داده بود « شعر زنده همین زنی بود که امروز دیدیم...».

شعرِ زنده تو بودی.


*


– Do the wrong thing?
– Yes!

– Why? Oh, I see.. to learn from your mistakes.
- No! to make them! To find out what’s real and what’s not. To find out what you feel.
Human beings are terrible messes...



بعدا نوشت:
سایمون بیورت با اطمینان زمزمه می کنه « ایزی از عه کیس، ویل فایند ان انسر»؛
من شونه هامو میندازم بالا و ناخنامو میارم سمت دهنم. Lili رو دوباره از اول پلی می کنم و منتظر تنها بخشی از آهنگ می مونم که می تونم لحن بیورتو داشته باشم. همونقدر.. مطمئن.
« درز استیل عه پلیس فور پیپل لایک آس.»

در ایز، شاید.. هووم.. رویِ صندلیایِ سردِ پیاده رو های شهرک دهکده، چند دقیقه مونده به تاریکی هوا. وقتی صدات می زنم که حرکت نکنی تا تمامِ لحظات رو همونطور تا ابد حفظ کنم.

شایدم... تویِ خونه گرمِ بامداد، کنار آیدا.

ولی.. دِر ایز. تراست می.