من آدمِ عمیقیَم؟ برای خودم توی این دسته قرار نمی گیرم. تجربه دارم؟! نه. تخصص؟! بازم نه. صرفا از دیدِ سوم شخص، همه چیز راحت تر دیده می شه.

گفتم آدم عمیقی نیستم. ولی آدمایِ عمیق و خوبِ زیادی رو می شناسم. امروز ولنتاین بود و من به این فکر کردم که چه تعدادِ زیادیشون تویِ دورِ « گول زدنِ خودشون» افتادن. داستان چیه؟!
تنهایی سخته. من هنوزم درکی از روابطی که بهش می گن رل زدن و بعد هم ادعا می کنن عشقمون آآآسمونیه ندارم، نیست عزیز من. وقتی هورمونات هی بالا و پایین می شه نیست خب. وقتی نمی تونین دوستِ معمولی باشین نیست خب. اندام هایِ بقایِ نسل هم دَرِش دخیله. دردناکه؟! مایوس کننده س.
با وجود اینا، درک می کنم که تنهایی باید سخت باشه. هست خب. برای هر کس یه جور. و برای من اصلا جالب نیست که ببینم این تنهایی و دشواریِ پیدا کردنِ کسی که پا به پایِ ذهنِ فعالشون بیاد، کسی که به باهوشی خودشون باشه، به محشری خودشون باشه و « در حدشون» برای عشق ورزیدن، وادارشون کرده به انتخابِ آدم هایی پایین تر و سطحی تر ازشون و انکارش. انکارش. انکارش.
نیاز به عشق ورزیدن دارن و اختلافِ قد، فاحش تر از اینه که بشه ادعا کرد ناخودآگاه متوجه نشدن. و آدمایی به هوشمندیشون، قابلیت گول زدن ناخودآگاهشون رو هم دارن.
قلم هایِ فوق العاده، ضعف های شخصیتی رو نقاط قوت می کنن. ذهنی که با کتاب، تربیت شده برای استدلال علیه خودش عمل می کنه. رفتار های سطحی رو عمیق جلوه می ده و کسی که دلش می خواد، گول می خوره.

الآن خوبن، خوشحالن، منم براشون خوشحالم.
اما از روزی می ترسم که چشما باز بشه. متوجه بشن که به صورتِ ناخودآگاه، تمامِ این مدت با عکسای از پشت سر و وبلاگ نویسیایِ بی وقفه سعی داشتن چیزِ مهمی رو از خودشون قایم کنن. خودشونو گول بزنن. همه ش در حال دوویدن بودن. نمی دونم اون روزی که نفسشون ببره چی به سرِ این ذهنا میاد. اتفاق جالبی میوفته؟! گمون نکنم.

نمی دونم چرا گفتمش. شاید چون می خوام بگم حواستون باشه. اگه خیلی احساسِ نیاز به عشق ورزیدن کردین، لطفا از دیوار، بالش یا هر چیزی که دم دستتونه برای آروم کردن فعلی خودتون استفاده کنین. ( لعنت:||| )نمی خوام شما هم برین تویِ لیستِ « در انتظارِ فروریختن» هام؛ وقتی یه آسمون خراشِ بزرگین.