خداجونم؟! می دونی که اگه واقعا وجود داری، الآن دقیقا وقتیه که باید واردِ داستانم بشی، اشکامو پاک کنی، بذاری هر چقد می خوام یه گوشه بلرزم و بعد بهم بگی تموم شد؟! می دونی که اگه الآن نیای، دیگه هیچوقت نمی خوامت؟!

باورت می شه که دیگه بسه نگاه کردن به دست و پا زدنم و خندیدن؟! دیگه داره نفرت آور می شه خونسردی مسخره ت در برابرِ من؟! می دونی چیه اصلا؟! مردشورِ منطق. من تو رو همین الآن، جسما، کنارم می خوام. گفتم شاید وبلاگمو بخونی و یه کوچولو برات اهمیت داشته باشه که اگه حالا وارد داستانم نشی، دیگه نمی خوامت. هیچوخ. هیچوخ.


آخه خب.. تو که دستت به نوشتن آشناس؛

« بگو از ما که تو خونمون غریبیم. لحظه لحظه در فرار و در فریبیم. بگو از ما که به زندگی دچاریم. لحظه ها رو می کشیم، نمی شماریم.. [ نقطه. نقطه. نقطه] »