« یه گردالی می کشم برای صورتت. دهن انتخابیه، می خوای؟ دهن نداری که جواب بدی. عجب خریَم. عیب نداره، به جایِ دهن برات انگشت می ذارم. کلی انگشت. ده تا! باهاشون راحت می تونی تایپ کنی. داد زدن راحت تره باهاشون در واقع. الآن راضی ای؟! انگشت شستتو تکون بده اگه راضی ای! چقد خوب! چشم هم می خوای، نه؟! باید بخوای. چشم زورکیه. چشم که نداشته باشی به درد نمی خوری. اشک چی؟! آهان. حواسم نبود مرد که گریه نمی کنه. حله. گوش و هندزفری هم نیازت می شه. فک کنم تمومه کارت. خوش اومدی.»


____

 a is typing...

« ازت متنفرم!»

« چطوری می تونی؟»

« من کیَم؟! »

« تو زاده منی. مدتهاست. تو همون جوابِ سوالِ صد در صد دلخواهی.»

« بالآخره اول زاده تو ام، یا جوابِ سوالِ صد در صد دلخواهت؟! »

« ازم جوابشو نخواه. خودت می دونیش.»

« و ازین بابت متاسفم.»

___

 

« از من فرار نکن.»

« دیگه هیچ چیزی اینجا نیست. خسته م. حوصله م سر رفته. تو برام جذابیتی نداری دیگه.»

« اما من تو رو آفریدم. »

« نکته همینجاست.»

« می دونم.»

___


« حتی نکردی اسمِ خوبی برام بذاری. هر جا که برم باید بگم که a هستم؟!»

« می تونی بگی صد در صد دلخواهم. »

« من شخصیتمو با کسی تعریف نمی کنم.»

« می دونم. »


___


« از من فرار نکن. من تو رو آفریدَم. از هر شبِ تنهاییم. از هر روزِ بی پناهیم. من برایِ صورتت گردالی کشیدم. من موهاتو به سیاهیِ شب کردم. از پستِ وبلاگم نرو. اینجا بدون تو خیلی خالی می شه. هیچ مفهومی نداره دیگه. »

« نرم؟! من با رفتن تعریف می شم دختر. من توام. من خودِ توام.»

« قرار نبود. تو شخصیتِ پستِ وبلاگم بودی ولی. صد در صد دلخواهم بودی.»

« نبودم. قبل از همش، من زاییده تو بودم.»

« بالثاموس؟!»

« فراتر. »

« نمی دونم.»


___

« دستتو بده به من پسر.»

« ماه کامله.»

« دیوونگی نکن.»

« همش دیوونگیه.»

« نرو.»

« رفتن بهتره. همه آلودگیست این ایام.»

« چمدونت؟!»

« نمی خوامش.»

« با بال هایِ زخمی، پرواز سمتِ ماه..»

« مردی فرود آمده، بعد از کدام اوج؟!»

« تصمیم هایِ هی نگرفته برای مرگ..»

« لعنت بهت. خفه شو.»

___

اون رفت. برایِ امشب آفریدمش. پسرِ خوبی بود. نمی دونم، شایدم نبود. از کلمه هام ساخته شد. با کلمه هام شکستم داد. بهش پا دادم که بتونه برقصه. حواسم نبود که فقط قسمتی از منه، پسره. با همون پاها رفت. همیشه حدسشو می زدم. از من بود و تحملم براش سخت.

کجا رفت؟! نمی دونم. ینی می دونما، رفت دنبالِ رفتن. چرا رفت؟! اگه می موند می گندید. من می شناختمش. روزها. ماه ها. قرن ها.

اگه دیدینش بگین کارش خوب نبود. من می شناسمش ولی، اهمیتی نمی ده. یه پوزخند غمگین می زنه و حوصلش سر می ره. هیچ کاری ازش برنمیاد انگار. به ساعتش نگاه می کنه و می گه دیرش شده. ولی مهم نیست، اگه دیدینش بگین. من می شناسمش، برای همیشه.. یه قسمت از قلبش با همین جمله اشغال می شه.

نشونی؟ چشم داره. می بینه. انگشتایی داره برای تایپ کردن. دیگه چی؟! نمی دونم. اصلا اهمیتی ندادم چطور از کلمات بیرون بیاد. موهاش سیاه بود ولی، همینو یادمه.