من که اون معشوقه نازنین خوش زبون توی قصه ها نیستم. من آدم شافل زدن با حامد همایون توی تلویزیونم. آدم چرخیدن و بالا پایین پریدن با لیوان چای پر روی سر، روی فرش نو. آدم تغییر تمپو وسط یه قطعه م. آدم خاموش کردن یه ماهه گوشیم و تف کردن توی صورت کسایی که عاشقشونم. آدم بلاک کردن بی هوا. آدم ندزدیدن نگاه توی تبادل کتابوو زل زدن سرد به چشمای کسی که توقع دلتنگی و آغوش داره ازم. آدم ساعتها بدون توجه به نگرانی بقیه روی تخت دراز کشیدن و موزیک گوش دادن. کتاب خوندن. آدم همون خنده های بی قید نشسته رو تخت، که شاید چشمتو گرفتن. آدم مسخره کردن بازی ها و آدم رقصیدن و چرخیدن و آواز خوندن. تف کردنو هم دوست دارم البته.

اینه که از دوست داشتن های دوطرفه متنفرم. متنفرم از مسئولیتای اینجوری. از اینکه ببینم کسی کع دوسش دارم، حتی شده کوچکترین بخش وجودیش رو در اختیار کسی قرار می ده که همیشه اون دختر مهربون نمی تونه باشه. الآن حداقل. متنفرم که نمی بینن چه قدرت تخریب عظیمی نوک انگشتام دارم. که باور نمی کنن چطور هر بوسه خنجر می شه. که از دوست داشته شدن بدم میاد. از دوست داشتن هم. و از دوست نداشتن و دوست نداشته شدن حالم بهم می خوره.


شاید بهتر باشه دست از سر سن بردارم. پنجره ها رو باز کنم و بذارم دختربهار یه بار دیگه دستمو بگیره و با هم آسمونا رو یکی یکی رد کنیم.