امشب یه روح سرگردان شدم. روحای سرگردان راحت تر می رقصن. سبک تر می چرخن.

توی آینه سفره هفت سین که نگاه کردم، دو نفر بودم.

بلادی مری؟ من بچه هاتو برداشتم.

بلادی مری؟ من بچه هاتو برداشتم.

بلادی مری؟ من بچه هاتو برداشتم.

از توی آینه بیرون اومدم، چشمای خودمو در آوردم و خام خام خوردم.


* شعریه نه چندان مربوط به پست، از مهدی موسوی که چند وقته بی جهت ورد زبونم شده. 

خواستم انتهای غم باشی، شعر خواندم که عاشقم باشی

گفته بودند و باز ...