محض رضای خدا، چرا طوری برخورد می کنین انگار تمام سوالا و مشکلات بنیادی انسان حل شده و تنها مسئله مهم اینه که جیوه توو سطح دریا چقدر از اون بارومتر لعنتی میاد بالا یا مثلا فقط مونده که دو تا عبارت جبری رو به هم تقسیم کنیم؟!

من احمقم یا شما همه از دم؟

هر بار سرمو از این کتابای لعنتی میارم بیرون و می خوام بگم که به نظرم تلف کردن عمرن. می خوام بگم یه چیزایِ خیلی مهم تری ازشون هست که شاید هیچوقت وقت به اینا نرسه. بعد چی می شه؟! نگاه می کنم به همه. همه همه. از کم عقل ترین آدمایی که می شناسم تا سیس و تانژانت و می بینم هر کدومشون یه اهمیتی قائلن برای این چیزا. سرمو می ندازم پایین، هزار بار توی خودم پیچ و تاب می خورم و می پرسم « پس من چیو نمی بینم که اینا می بینن؟» . جوابی ندارم، خفه می شم فقط و این حس درِم اوج می گیره که یه احمق ترسوام.

چون تا حالا باید هزار بار می زدم زیر همه چی و حداقل، فشارای احمقانه سمپادو تحمل نمی کردم. حداقل. حداقل. می بینین؟ جرات اینم ندارم. 

ترسوی محافظه‌کار احمق، شاخ و دم داره مگه؟!