در ابتدا جاودانگی را چون آینه پنداشتید. زمانی دراز، بیهوده، در پی آن بودید که چهره خود را در آن بازشناسید. آینه را گناهکار شمردید، به آن سنگی پرتاب کردید، سپس دو سنگ، سپس سه سنگ، تا بدانجا که آینه هزارتکه شد _ هزار ثانیه، هزار دقیقه، هزار ساعت.


قلب شما مثل آینه بود. حالا مثل ساعت شماست. دیگر آواز نور سر نمی‌دهد. سایه ها را می‌شمارد.


از کتابِ رفیقِ‌اعلی، کریستیان بوبن.