آفتاب... هنوز تو آسمونی؛ هنوز طلایی میپاشی رو دست و پاها و چشمام. هنوز هزارتا سکه ازت میباره رو کوه و رو شهر. ببین عزیز من؛ یه لحظه پرده ی سرخ خداحافظیت رو نیار روی صحنه. قبل رفتن ازت خواهش  داشتم. امشب که چشمام رو بستم و تو رفتی که توی آمازون بدویی و از نیاگارا بریزی، همون موقع که مو های بافته شده ی سرخ پوستا رو بازی میدادی؛ از نوک بلند اورست، از یه تیکه یخ که داره تنها تو دریا آفتاب میگیره، یا حتی از پچ پچ آسمونی ابرا؛ برام یه مشت شادی وردار و برای فردام بیار عزیز دل.


آفتاب کیههه هاااان؟ کیهههه؟

پلاس: خب، جدای ازین مسخره بازیا.. بیار جدا.. نیاز داریمش.