وقتی پیشنهاد دادم که برای تولد بابام تنبک بخریم ( بی انصاف نباشیم، جدا دوست داشت) مامانم یه نگاهِ شوخ بهم انداخت و گفت  « منم که باور می‌کنم دلت به حال بابات سوخته. » و به تو اشاره کرد.

اگه بخوایم همچنان جانبِ انصاف رو رعایت کنیم البته، من اگه می‌دونستم رقص دستات رویِ تنبکِ بابام اینقدر خواستنیه که باعث می‌شه تلفنو با دمِ‌دستی ترین جوابِ ممکن قطع کنم و خودمو با تپشِ قلب برسونم پشتِ درِ اتاقم... در واقع حتی به اسمِ بابام هم تنبکه رو نمی‌خریدم. اسمشو می‌ذاشتم تنبکِ تانژانت، شماره دو.


+ ببخشید که برای سازت شریک قائل شدم، همینه که هست البته. :))

++ درلحظه احساس می‌کنم که برای همیشه، حضورتو واسه کتابخونه‌م می‌خوام که از سر و کول هم بالا بریم و مرتبش کنیم.. . :)