نمی‌دونم حوالی ساعتِ دو و سه دیشب چه بلایی سرِ بیان اومده‌بود. حس خفگی داشتم و باید حتما می‌نوشتم. اما بالا نمیومد. نه خودش، نه وبلاگای مربوط بهش. می‌خواستم پیش شما شکایت بیارم از سفرایِ یک به بالا هفتگیِ قاره بغلی. تویِ چنلِ یکی خوندم که « .. ( اسم) از شهر خارج‌شده برای چند ساعتی، وقتی می‌ره حس می‌کنم قلبِ منم با خودش می‌بره » و احساس کردم این تا حدِ زیادی نامردیه. 

خیلی وقتا بهم می‌گه که واقعا دخترِ عاقل و منطقی‌ای هستم ولی خب مسئله اینه که کاری از دستِ من برنمیاد و ترجیح می‌دم سفرش رو زهرش نکنم. اما جدا بی‌انصافیه که از تعطیلات هراس داشته‌باشم و مشتاقِ فصلِ کار و غیره باشم. بعضی وقتا با خودم فکر می‌کنم اگه همین الآن بمیرم، کِی به من می‌رسه؟! جوابش وحشتناکه و ترسناک.

می‌خواستم از دوازده ساعتای توی مسیر و بی‌خبری.. از اختلاف ساعت و شام خوردنِ ساعتِ دو شب.. از دوری و دوری و دوری بنویسم..


که هواپیما امروز صبح رسید به زمین. با شماره اتاقش از خواب بیدار شدم. احساس می‌کنم می‌تونه خودشو ده‌دقیقه‌ای برسونه که نمیرم و یه چیزی که هست.. اینه که باورتون بشه یا نه.. دلم قرص شده. اون تزلزل وحشتناک که وقتی نیست دارم - انگار که قلبم ژله باشه - از بین رفته.

من هر بار این حسو یادم می‌ره، تا دفعه بعد.

نظر به این‌که بهم قول داد دفعه بعد رو با همیم، دیگه مهم نیست.

آقا، بیان دیشب چش شده بود؟!