اومدم نوشتم و پاک کردم. نوشتم و پاک کردم. نوشتم و پاک کردم.
چه حاجت به نوشتن؟ تو برای من رخ دادی. با منت‌کشیدنِ خواستنیت به‌وسیله نت نوشتن، با پرت کردنم تو آب، با غارنوردی، با شونه‌هایِ امنت زیر آبشار، با گرمای دست ناگهانیت روی کمرم وسطِ رودخونه، با تلاشت برای بالا کشیدنم خلاف جریان آب، با کوه‌نوردی. با لحظه‌هایی که به سمتت برمی‌گردم و داری نگاهم می‌کنی. با سیتی آو ستارز، با « بهم صور فلکی ر نشون بده که ذوق کنم» ، وقتی کنارم دراز کشیدی. با نشون دادن کهکشان راه شیری بهم. با تماشات موقعِ تماشا کردنِ ستاره‌ها. با سیخ کباب دونفره. 
با بستنِ چشم‌هام و زمزمه کردن. با نگاهت. با صدات. با « این دست رو می‌خوام ببازم» و با « تقلب نکن عشق‌جان:) ». 
تو اومدی بهرحال. من هنوز باورم نمی‌شه که از اتوبوس پیاده شدم و مشغولِ کارت‌بازی باهات نیستم. کاش جا مونده‌بودیم از اتوبوس..