یک:

امروز سارا  پستی رو به اشتراک گذاشت از یه نفرِ دیگه، از حسِ عدمِ امنیتش توی خیابون بدون پارتنرش نوشته‌بود و ترکِ پارک به سرعت و به خاطرِ یه مزاحمتِ کوچیک و احساس ناامنی.

خودمو توی موقعیتش قرار دادم که ببینم آیا من هم همچین کاری رو می‌کنم؟!

پارسال بحارح برام نوشته‌بود « منم وقتی به کارایی که پونزده سالگی کردم فکر می‌کنم وحشت می‌کنم. خاصیتشه. هر چی بزرگ‌تر می‌شی، عاقل‌تر می‌شی.»

من هم همچین کاری رو می‌کنم؟! فرار؟! 

سوالِ بهتری پرسیدم. من، پارسال این کار رو می‌کردم؟! جوابش یه خیرِ محکم بود. الآن؟! نمی‌دونم. انجامش نمی‌دم اما قدمم کم‌تر ثابته. 

داشتم فکر می‌کردم گویا دارم بزرگ می‌شم و اگه کسی نباشه که هر هفته، آروم درِ گوشم بگه که به نظرش من دارم کار درست رو انجام می‌دم و به آدمی که هستم افتخار می‌کنه؛

من شک می‌کنم. خیلی زود تبدیل به دختری می‌شم که بیخیالِ حقش می‌شه و برای چند ثانیه آرامش، دنیا رو به مردا واگذار می‌کنه.


دو: 

امروز یکی توی کانالش نوشته‌بود مثِ پیرزنایِ پنجاه سال قبل زندگی می‌کنه. تو این دوره که همه باشگاه می‌رن و حواسشون به پوست و مو و ناخن و کوفت و زهرمار هس، هیچی به هیچی. :))

منم همین‌طور. منم همین‌طور. م.ن.م.ه.م.ی.ن.ط.و.ر. :/

ولمون کنین بابا. :))))))



پیشنهادی: خوشگله، برای بکت رو بخونیم.