همیشه کسایی که به قصد رفتن بلند میشدن و بعد به هر علتی نمیرفتن تو نظرم مزخرف و ضعیف بودن، و رفتارشون برای جلب توجه. متنفرم از اینکه امروز اینطوری شدم.

هیچ فایده ای توی این دنیای لعنتی ندارم. نت فالش هم به این نکته معترفه. حتی ذهن و روح دخترکی رو که دوست دارم رو هم نمیتونم از نیش اتفاقایی که توشون منم دخیل بودم نگه دارم

داشتم فرار میکردم. مثل همیشه که جلوی بزرگترین حقیقت زندگیم فرار میکنم. حقیقت؟ خود خود زندگیم.

و مثل یه آدم ضعیف نرفتم

موضوع شبیه اسم و فامیله نه؟


نت‌فالش نوشت:

شاید نوشته تانژانت براتون گنگ بیاد. نفهمین چی شده و دقیقا مشکل چیه.

بیاین با طرز فکر من آشنا بشیم: مایی که همه امکانات برای محشرترین آدم روی زمین شدن رو داشتیم، حتی اگه محشرترین آدم روی زمین هم باشیم هنر نکردیم.

و ما داشتیم. خیلی از ما. پدر و مادر معرکه، شرایط مالی مناسب، محیط محشر و غیره. دردناکه و کلافه کننده. دیروز گفت " هیچی از خودم ندارم." و مخالفت نکردم، فقط تصحیح کردم. " هیچی از خودمون نداریم." و نهایتِ کاری که می شه بکنیم و کسی که می‌شه باشیم.. خب.. منظورم بالاترین درجه‌ای که می‌تونیم بهش برسیم‌؛  " من امکاناتمو هدر ندادم." ـه.

دیروز خودمونو درحالی پیدا کردم که نشسته‌بودیم بالای میدون کاج، بستنی‌های دستگاهیِ چهارهزارتومنی دستمون بود و یکیمون داشت از بوی گندپول و امکانات زیاد حرف می‌زد. 

نگاهش کردم. 

- به‌نظر میاد.. شخصیتی که بهش تبدیل شدیم، چیزی رو تقبیح می‌کنه که تبدیلمون کرده به همین شخصیت.

تمام دیروز به دختری فکر می‌کردم که توی هتل شبی پونصدهزارتومن عاشقی کرد. به دختری فکر می‌کنم که اول تابستون یه لیست بلندبالا از کلاساش آماده‌کرد. دختری که از کلاساش فرار می‌کنه. دختری که همیشه نصف بشقابش رو دور می‌ریزه. دختری که دو نفر رو توی خونه داره که حاضرن همه‌چیزشونو براش از دست بدن. دختری که همیشه شنیده " قدرِ بابات رو نمی‌دونی" و حرف‌هاشو نشنیده گرفته. بعد؟ دو سال بعد توی مدرسه بهش بعنوان مهارت زندگی و درس خوندن یاد دادن همشونو. به دختری که ذوق هم‌کلاسی‌هاش از یاد گرفتن چیزایی که توی خونه همیشه در دسترسش بوده رو دید. دختری که همیشه هرچقدر خواست کتاب خرید و به کتابایی که خونده، نازید. 

و حالم از خودم بهم می‌خوره اگه یک‌بار دیگه، از زندگیِ بی‌عدالت بنالم.

حالم بهم می‌خوره که انگار وقتی توی اجتماع قرار می‌گیریم، هیچ‌کس راضی و خوشحال نیست. 

حالم بهم می‌خوره که هرکاری کنیم، از خودمون نیست. فقط از بی‌خاصیت بودن و اسراف، فاصله گرفتیم...