من دیوونه‌م. اول از همه هی می‌گم برو. می‌گم رامین هم ویسو فراموش کرد. اونم ووییییسوووو! به اون خوشگلی و دلبری. ویس و رامین بودن اونا. میگم برو خب، من که از دیده بروم از دل میرم.
بعد میرم پیش سیس گریه میکنم.
بعد دوباره برمیگردم میگم قول دادم تاثیر نذارم.
بعد یادم میاد کی بوده برام.. و با خودم می‌گم چطور بغض‌ناک نگم که نرو؟! چطور یادم بره کی بود برام؟ چطور غمو از چشمام گرفت؟ زجرو از شبام بیرون کشید؟ یه کاری کرد که دفعه قبل که آشفته شدم رو یادم نیاد؟ چطور براش نخونم اونلی یوآر د لایف امانگ د دِد؟ دلم می‌خواد بگم یادته کی بودم؟ شکسته بودم؟ غمگین؟ سرگردون؟ تنها؟
یادته با اون چای نبات تو سرمای ابیانه چطور بغض از گلوم رفت؟! یادته چطور با کنارت نشستن توی سینما اریکه، سرمای مرگ از وجودم برای ماه‌ها رفت؟ یادته چطور پروازم دادی؟ چطور خنده رو به لحظه‌هام برگردوندی؟!
نمی‌گم که اگه بری چی می‌شه.
من همیشه با خودم می‌گفتم داستانایی که توش دختر و پسر رو به زور از هم جدا می‌کنن چقدر دور از واقعیته، چطور ممکنه؟
برامون دعا کنین که بعد از شروع شدن ترم جدید کالجشون، هنوز هم فکر کنم دور از واقعیتن اینجور داستانا. کیه که توی دو عالم نقطه ضعف ما رو ندونه؟ این می‌ترسونتم.

اینو به زمانِ گذشته برگردونین.