توی خیابون با اخم بهم اشاره کرد شالت افتاده. انگشت اشاره‌ش رو نیمه تهدیدآمیز تکون داد. شونه‌هامو انداختم بالا. با تن صدایِ بلندتر دنبالم راه افتاد که « مگه با تو نیستم میگم شالت رو سر کن؟ اینجا اروپا نیست ها!» 

برگشتم که جوابشو بدم. به چشماش نگاه کردم و وحشت کردم. یه چیزی زیر لب گفتم که یادم نمیاد، تو مایه‌هایِ « جانِ من؟» ، « راست می‌گی؟» یا همچین چیزی. اصلا مهم نبود. به چشماش نگاه کردم.

 یه آدمِ حق‌به‌جانب دیدم که دستشو گذاشته رو گردن یک نفر با لباس نارنجی، می‌گه الله اکبر و سرشو می‌بره. تو چشماش حسی بود، که زیر آفتابِ مستقیم ساعت سه بعدظهر، یخ کردم. از دیدنِ داعشی که قانون با اونه و کنارِ گوشم ایستاده یخ کردم. از دیدنِ نمادی از جامعه متعفنی که توش همه به خودشون با پرچم مشکی که وسطش لااله الا الله داره هر اجازه کثیفی رو می‌دن.

و یادم اومد که یه بار علی نوشته بود« وقتی توی ایران زندگی می‌کنی، درکت نمی‌کنم که درک نمی‌کنی داعش رو. »

زن گفت « مدیون شهدایین شما» و رفت.

چند ثانیه طول کشید تا به خودم مسلط شم، و با خودم فکر کردم که بیش‌تر مدیون خودمم، برای تمام لحظاتی که از ته حنجره برای حقوق طبیعیم جیغ نکشیدم. برای تمام لحظاتی که واسه کسی که هستم، سینه سپر نکردم. برای بوسه‌های یواشکی، برای تمام امتیازاتی که به کسایی دادم با پرچمِ مشکی که وسطش نوشته لااله الا الله.


چند قدم دور شد. چند قدم دور شدیم. شونه تانژانتو بوسیدم، لبخند زدم به خیابونی که نگاهمون می‌کرد و حرکت کردم به سمتِ خونه...