عکسه رو از اینستاش پیدا کردم.

سالِ پیش این‌موقع من داشتم یخ ‌می‌زدم از سرما. این جا بودیم. نشسته‌بودیم کنار آتیش، من با خودم فکر می‌کردم « خدایا، این پسره چه بیماری‌ای می‌تونه داشته‌باشه؟ » و همزمان تلاش می‌کردم جهت برقراری ارتباط. می‌گفتم « من این صحنه رو برای همیشه می‌خوام» و تو؟ روتو برمی‌گردوندی یه ورِ دیگه. 

یک‌سال پیش همین موقع، زل زده بودم به ستاره‌ها، دنبال شهاب سنگ می‌گشتم و تمرکز کرده‌بودم روی صدای خونسرد تو که توی موزیک گم شده‌بود و داشتی درباره ستاره‌ها، عدد و رقم ارائه می‌دادی به یکی.

یک‌سال پیش این‌موقع، من شاهد تلاش همه برای رام کردن تو بودم.

یک‌سال پیش این‌موقع، من داشتم می‌رقصیدم و نگاه متاسفت رو روی خودم حس می‌کردم.

بهم بگو.. یک‌سال پیش همین موقع، وقتی از حصار امن کلبه رفتی بیرون و توی تاریکی گم شدی، فکرشو می‌کردی که این دختربچه به قول خودت، « سحر قریشی‌وار » که حرفای احمقانه می‌زنه و جلب‌توجه می‌کنه و هرجا که می‌ری پیداش می‌شه؛

یه روزی بتونه توی چشمات نگاه کنه و از سرخوشی قهقهه بزنه که « دیدی بردمش، کوه‌یخ؟ » و منظورش.. قلب و احساست باشه؟


خدای من، ممنونم. چه زندگی غافلگیرکننده‌ای! :) 




* کاملا حس می‌کنم تاییدی هستم بر نظریات آلن‌دوباتن درباره علاقه ما به وارد کردن تقدیر و سرنوشت به عاشق‌شدنمون. وات‌اور حالا -_-