غصمه. تانژانت قالب درست نمی‌کنه. حالا که تقریبا همه‌چیز آروم گرفته، می‌خوام از خجالت بمیرم. می‌خوام بمیرم کلا. یه جور استراحت در نظرش بگیرین، برای این روزای بد که تمومی؟ ندارن انگار. 

خب، آره. من آدم حساسیم. خیلی. آدم روزای سخت؟ شاید نباشم. نمی‌دونم.

این‌روزا هِی به همه می‌پرم و کلافه‌م و عصبیم و حس می‌کنم نمی‌تونم برم مدرسه. یک‌سال یه گوشه نشستن و گریه کردن و هیچ اتفاقی نیوفتادن لازم دارم. یک سال نگاه کردنت.

هِی به همه می‌پرم و عصبانیم و کلافه‌م، و وقتی گردنمو خم می‌کنم پایین، یه دختربچه ضعیف می‌بینم که تیکه‌پاره شده. بین همه چی تیکه پاره شده. « تو.. قرمزی! :)»  و الآن؟ زرشکیِ تیره‌م. برای هر یه ضربه، برای هر یه قطره اشک بقیه، برای هر نفسی که از سر کلافگی بیرون می‌ده، برای هربار که با اسم دادسرا نفسم بالا نیومد، برای هربار که پرت شدم، برای هر بار که پرت شد، برای هربار که صدای ناله از تویِ هال میومد، برای هربار که نصفه شب از خواب می‌پریدم و تا خودِ صبح با صدایِ خفه زجَه می‌زدم.. یه تیکه از وجودِ من شکسته.

لوسم؟ هستم. شاید فایده‌ش این بوده که یاد بگیرم نباشم.

حالا که تقریبا همه‌چیز آروم‌تر گرفته، برمی‌گردم و نگاه می‌کنم که ازون قصرِ طلایی و نقره‌ای تقریبا چیزی نمونده؛ جز من و یار. جز من و تانژانت، روی خرابه‌هاش تقریبا. 

هنو باورم نمی‌شه این اتفاقا برای ما افتاده و باورم نمی‌شه که تانژانت چطور این‌قدر محکمه. تمام شبایی که وظیفه من بوده و من باید بغلش می‌کردم و می‌گفتم « درست می‌شه» و « زود تموم می‌شه» ، اون بود که این‌کارو کرد. که با انگشتاش اشک گرفت از صورتم.

حالا، تمام شبایی که باید پا به پاش قصر بسازم باز، منم که نشستم یه گوشه. مویه می‌کنم برای تمامِ چیزهای از دست رفته. بهش مشت می‌زنم و می‌گم از همه‌چیز متنفرم. ناامید و ناباور خودشو عقب می‌کشه. فکر می‌کنم این‌بار دیگه می‌ره، ولی میاد جلو و بغلم می‌کنه و عذر می‌خواد که خودشو عقب کشیده. مسخره نیست؟ مسخره نیستم؟ از حرف پرم. غصمه. غصمه. غصمه. بارم رو دوشِ تانژانت. 

خب؟ کاش میمردم و نبودم.. کاش می‌مردم و نبودم. از تهِ تهِ تهِ قلبم دارم می‌گم.


+این مدت که وبلاگ رو هوا بود آمار جالب بود. بیست نفر بازدید کننده، صد و بیست تا نمایش. ینی هرنفر شیش بار اومده ریفرش کرده وقتی میدونه وبلاگ رو هواست. عجیبه.