صبح بیدارم کرده و صداش از بیرون میاد. گزارش کار می‌ده. 

- یه رضایت‌نامه محضری از بابا گرفتم، برگه رو دارم می‌برم فلان‌جا..


کدوم برگه رو؟ برگه منعِ پی‌گرد رو. محشر نیست؟ محشر نیست؟ عکسشو برام فرستاده. هی نگاهش می‌کنم، هی باورم نمی‌شه این ماجرا هم تموم شد. هی هزاربار می‌خونمش و می‌بینم زیرِ « بلامانع می‌باشد» رو با خودکارِ مشکی چندبار خط کشیدن. از درِ اتاق رفتم بیرون و همون‌طور که آواز می‌خوندم، دلم می‌خواست برم زنگ تک‌تک همسایه‌ها رو بزنم و بگم « فهمیدی؟ بلامانع می‌باشد!» فهمیدی؟ فهمیدین؟ فهمیدین تموم شد؟ فهمیدین احضاریه و دادسرا و آماده‌گذاشتن چادر یه گوشه تموم شد؟  حالت تهوعِ از استرس، غذا نخوردنا و هزاربار مرگ دیگه تموم شد؟ شد. شد. شد.:)

من چطوریَم؟ این‌طوری: 


مامان می‌گه خیره، چی شده؟ با خودم می‌گم آخ که تو شرشو نمی‌دونی.. آخ که نمی‌دونی چه شری بود.. آخ که نفهمیدی.. آخ که من یواش هق زدم؛ که الآن خیرش باعث بشه تو هم پرواز کنی..