من یه عمه دارم. بچه‌تر که بودم، هروقت ازم می‌پرسیدن کی از همه خوشگل‌تره توی دور و بریام، می‌گفتم اون. چرا؟ باهام مهربون بود. هردفعه می‌گفتم عمه، مامانم می‌خندید.
بزرگ‌تر شدم. مثلا شد نه سالم. گوشیِ لمسی اومد دستم. یواش یواش با مفاهیمِ دنیای دخترونه توی مدرسه و خونه و بقیه جاها آشنا می‌شدم. دلم می‌خواست خوشگل باشم. با گوشیم توی اینترنت اسم بازیگرای هالیوودی مختلفو سرچ می‌کردم و می‌رفتم جلوی آینه وایمیسادم. گوشیو نگاه می‌کردم و خودمو. به خودم دل‌داری می‌دادم که اگه بزرگ‌تر بشم و مامانم بذاره آرایش کنم، به قدرِ همینا خوشگل می‌شم. همون بهونه کهنه قدیمی که « منم اگه به قدرِ فلان بازیگر به خودم بماسونم، قشنگ‌تر می‌شم اصلا. » 
چرا به عمه‌م می‌گفتم قشنگ؟ چون خیلی باهام مهربون بود. بعد از یه مدت باهام بد شد. وقتی توی نه سالگی مامانم عکسشو بهم نشون داد، پرسیدم « من می‌گفتم عمه خوشگله؟:/ » ، مامانم غش غش خندید و گفت  « تازه نمی‌دونی، تو کپِ همون عمتی. همه می‌گن. »
شروع شد. همه‌جا می‌گفت. منو می‌نشوند جلوی خودش و شروع می‌کرد به تحلیلِ قیافه‌م. 
- لبات کوچیکن. چشمات ریزن. دماغتم بزرگ‌تر بشی گنده می‌شه. پوستت کاش سفید بود. 
می‌رفت می‌گشت عکسایِ قدیمی عمه‌م رو پیدا می‌کرد. حرفاش با این شروع می‌شد که « یادته می‌گفتی عمه‌ت خوشگله؟ »  و می‌خندید. از زشتی‌هاش می‌گفت و شباهتم بهش. یا مثلا با یه حیف و ای‌کاش. 
من مقاومت می‌کردم. با خودم فکر می‌کردم بزرگ بشم خوشگل‌تر می‌شم. یه بار بهش گفتم و بهم یادآوری کرد که هرچقدر بزرگ‌تر می‌شم، زشت‌تر می‌شم. یه بار دیگه که داشتم اصرار می‌کردم به زشت نبودنم، رفت و چادر آورد. سرم کرد. منو جلوی آینه گرفت و پشت سرم غش غش زد زیر خنده. تیر آخر بود؟ نه. قوی‌ترینشون بود. اومدم تو اتاقم و گریه کردم. زار زدم. اون‌موقع فکر می‌کردم هان‌هیوجو قشنگه. یادمه تو بالشم زار می‌زدم و می‌گفتم چه احمقی بودم، فک می‌کردم یه روزی به خوشگلیِ هان‌هیوجو می‌شم. نمی‌شم. من زشتم.

حرفِ هر مهمونی‌ای بود که حوصله‌ش سر می‌رفت. عکسِ عمه‌م رو نشون می‌داد بهشون و می‌پرسید زشت نیست؟ تایید که می‌کردن ازشون می‌پرسید که شبیه من نیست؟ 
یه وقتایی که دوستاش رعایت می‌کردن و می‌گفتن شباهت نداره، من ذوق می‌کردم و خندون از درِ اتاق می‌رفتم بیرون. اون‌بار  اومد و یواشکی گفت « خاله گفت خیلی شکلشه، جلوش نگفتم ناراحت نشه. دیدی؟ » 
مامان اجازه نمی‌داد شیو کنم. دست و پامو می‌گرفت و نگاه می‌کرد و می‌خندید و با خودش مقایسه می‌کرد. یه وقتایی جلوی دوستاش منو صدا می‌زد و موهایِ اصطلاحا زائد بدنمو براشون بررسی می‌کرد و ابراز تاسف.

من با این باور بزرگ شدم که زشتم. برام اهمیتی داشت؟ خیلی. شبا گریه می‌کردم. جلوی خودشم می‌کردم. حرف می‌زد و می‌زد و همونطور که می‌دید گریه می‌کنم بغلم می‌کرد و ادامه می‌داد.

سن بلوغ چطور بود؟ شروع شد با ابرازِ نفرتِ هرروزه مامان و بابام از صورتم، به خاطر اینکه جوش میزدم. که حالشون بهم می‌خوره توی صورتم نگاه کنن.
توی سراشیبی سنِ بلوغ افتادم. مامان کارشو یه طورِ دیگه شروع کرد، با مسخره کردن بدنم. هر وقت که تلگرامو باز می‌کردم، پر از راه‌های مختلف برای داشتن سینه‌ها و باسن بزرگ‌تر بود. روغن‌های مختلف و خوراکی‌های عجیب و غریب. با تمسخرِ سایزِ سینه من و حرفای وحشتناک، که باعث می‌شد بغضمو بخورم و داد بزنم. با مقایسه بقیه با من. با مقایسه پارسا با من. با همه همه همه کارای وحشتناکی که می‌شه با یه نفر کرد تا اعتمادبنفس ظاهریش ازش گرفته بشه.

نمی‌دونم، من هیچ‌وقت حاضر نشدم ازون ورزشا کنم. ازون خوراکیا بخورم. ازون روغنا استفاده کنم. کرم‌های ضد آکنه‌ای که مامان با تمسخر برام می‌خرید رو بزنم. اون‌دفعه جلوی مامان تانژانت بهم گفت تا وقتی آرایش نکردم نمی‌شه به صورتم نگاه کرد، ولی من بازم آرایش نکردم. 
بدنِ من.. واژه نفرت‌آوریه برام. خجالت می‌کشم برای چیزی غیر از حال خوبم ورزش کنم. خجالت می‌کشم وقتمو بذارم رو مالیدنِ روغنای عجیب و غریب به باسنم. اما تقریبا نابود ترین آدمِ روی زمینم ازین نظر. 
حرفایی که درباره اعتمادبنفس ظاهری از من می‌شنوین یه جور هذیونه، صحبت با خودم. تاریخ انقضاشون در نهایت، یک هفته‌ست. فقط فکر کردن به دخترای دیگه کافیه تا بغض کنم. آرایش نمی‌کنم اکثرا، از لج خودم. اما از شما چه پنهون که وقتی آرایش ندارم سرمو می‌ندازم پایین. روزایی که جوش می‌زنم روم نمی‌شه توی مدرسه یا کلاس با کسی رو در رو صحبت کنم. لباسای خوشگلو برای اینکه فکر می‌کنم بدنم زشتشون می‌کنه کم‌تر می‌پوشم. وقتی تانژانت طولانی مدت به صورتم خیره می‌شه می‌خوام بمیرم. ورزش رو برای همیشه گذاشته بودم کنار، چون مامان همیشه بهم گفته بود ورزش برای آدمایِ خوش هیکله و ورزش کردنِ من مسخره کردنِ خودمه. یا حتی.. شاید خجالت می‌کشیدم توی باشگاه کسی منو ببینه.

اینا رو چرا نوشتم؟ می‌دونم هیچ اهمیتی برای هیچ‌کدومتون نداره. ( البته که نود درصدِ پستای وبلاگ هیچ اهمیتی برای کس دیگه‌ای نداره ) اما خواستم منم از هشتگِ بدن‎‌من که مدت‌هاست دلم می‌خواد، بنویسم. چون بعضی وقتا حس می‌کنم هیچ‌کس به اندازه من از خودش برای کسی که هست خشمگین نیست. و هیچکس از خودش برایِ این‌که از کسی که هست خشمگینه، این‌قدر خشمگین نیست. نوشتم که بگم به فرانک عمیدی حسودیم می‌شه. با عکسایی که با بیکینی و لبِ ساحل می‌گیره. با حسِ خوبی که به چهره خودش داره. نوشتم که بگم کاش منم مثلِ فرانک عمیدی بودم یا خب، دلم می‌خواد که باشم. این‌طوری بهتره. جمله‌بندیم یه جور هدف‌گذاری شد، نه مثلِ قبلی آرزو.

بعدانوشت: مامانم؟ دوسم داره. مهربونه. معلومه که هست. اما دلش می‌خواسته من خیلی خوشگل باشم. تعریف می‌کنه که وقتی منو باردار بوده کلِ خونه رو پر از عکسِِ بچه‌های چشم‌رنگی و سفید کرده بوده. [ یه ه* می‌خواسته یحتمل. ] بابام؟ اونم مهربونه. هیچوقت نفهمیدم چرا این‌طوری می‌کنن راجع‌به چهره من. بدن من. چرخه قربانی بودن؟ من به بچه‌م نمی‌گم زشت.

* ه: اِکسِ رو مخ تانژانت بس که همه‌چی تمومه. -_- یادم بندازین ازش براتون بنویسم. -_- 


بعدا تر نوشت:  یه کار جدید کردم. اگه برین بالای وبلاگ، کنارِ استودیو یه « نظرات»  می‌بینین. می‌دونین عادت ندارم نظراتو باز بذارم. هروقت راجع‌به هر پستی کارم داشتین که داشت قلقلکتون می‌داد، اونجا نظر بذارین.