می‌گم یه‌سال عاشورا بریم یزد، بشینیم ضلع شرقی میدون امیرچخماق و بستنی موزی بخوریم. پامونو تکون بدیم و تماشا کنیم دسته‌ها رد می‌شن. یادته زندان اسکندرو؟ « دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت» ؟ یادته نخلاشو؟ بریم تماشا کنیم چطور برشون می‌دارن..

یه سال هم بریم ابیانه، اون حسینیه بالایِ باغاشون بود؟ که تویِ عکسش خودتو قایم کردی پشتِ ستون.. اون‌جا. بعدشم برگردیم همون بلوار معروف و جغجغه‌زنی تماشا کنیم.

بوشهر هم بریم، خب؟ اون‌جا رو با هم نشناختیم. اما من یه‌جا می‌شناسم که بخوایم بریم. یه خونه با شناشیرِ سبز، رو به دریا. شنیدی که.. می‌گن واقعنکی خونه‌ش وجود داره. خونه مانسو می‌گم. 

بیا هیچ عاشورایی رو نذاریم که هدر بره.. بیا و به اندازه همه این عاشوراها با من بمون.. باشه؟