داشتم فک می‌کردم من ازین آدما نیستم که عاشق به چالش کشیدن خودشون باشن. همیشه دنبال سخت‌ترین کارا باشن یا هر چی.

منتهی به صورت ناآگاهانه، خودمو توی دو تا جالشِ بزرگِ شخصیتی انداخته‌م. چیا؟ یادگرفتن ویولن، و یادگرفتن باله. اونم نه از بچگی.


می‌دونین چالشش کجاشه؟ این دو تا مهارت‌هایین که آدما از بچگی شروع به یاد گرفتنشون می‌کنن. به این معنی که من سرمو که بچرخونم، ویولونیست‌های حرفه‌ای می‌بینم که ده ساله ویولن می‌زنن، و بالرین‌های حرفه‌ای که پرفورمنس می‌ذارن.

سخت‌ترین قسمتش اینه؟ نه. این‌جاست که عنصر اصلی تو یاد گرفتن این دوتا تلاشه. درد کشیدنه. استمراره. من؟ همیشه آدمِ ازین شاخه به اون شاخه پریدن و زود به یه جا رسیدن بودم. من آدم مقایسه کردن خودم با بقیه بودم، و این مقایسه‌ها انگیزه نمیاورد، انگیزه می‌کشت. چی چالشه؟ این که بین کلی آدمِ خفن تو این دو زمینه، صفرِ صفر باشی و بدونی سال‌ها طول می‌کشه که از صفرِ صفر دربیای و چیزی که این وسط براش نیاز داشته باشی، سال‌ها و ماه‌ها بالا نگه‌داشتن انگیزته.  

این کاری بود که اگه قبل از پرت کردن خودم توی 13 سالگی توی ویولن و تو 15 سالگی توی باله بهش فکر می‌کردم، شاید انجامش نمی‌دادم. حالا خودمو پرت کردم توش و دارم یواش یواش یاد می‌گیرم. نمی‌دونین چقدر شیرینه وقتی عکسای هفته‌هامو با هم مقایسه می‌کنم و هی فاصله‌م با صد و هشتاد کم‌تر می‌شه. نمی‌دونین چه لذتی داره کتاب‌ها رو پشت سر هم‌دیگه تموم کردن. ( این یکی لذتش کم‌تره، چون پیشرفت نامحسوس‌تره ) 

به خودم نگاه می‌کنم و می‌بینم من که تلاش کردن بلد نبودم. من نمی‌تونستم بعد از فکر کردن به این‌که اگه یه ورزش یا ساز دیگه بود، الآن توش خیلی موفق‌تر شده‌بودم، پا پس نکشم. بعد یه اتفاقی یادم میاد.

اوج دردم بود، معلمم داشت پاهامو با طنابِ یوگا می‌کشید و خودمو کنترل می‌کردم که جیغ نکشم از شدت درد. تموم که شد، معلمم نگام کرد و خندید. گفت فرق آدمای موفق با غیرموفق تو چیه؟ 

انگار انتظار داشت جواب بدم. مربیم از این آدم‌هاست که به انرژِی مثبت معتقده. خونشون بوی عود می‌ده و آب‌نماهای کوچیک داره. از این آدما که به جملات موفقیت اعتقاد دارن و دور تا دور اتاقش پر از جمله‌های انرژی مثبته.

یه‌جور نیگام کرد انگار توقع داشت بدونم جوابشو. گفتم چیه؟ گفت « جفتشون که دردو می‌کشن، آدم موفق از درد نمی‌ترسه. »


خونه‌ش تنها جاییه که به معجزه تلاش و انرژی‌ها ایمان میارم. وقتی مجبورم می‌کنه بلند بگم می‌تونم، و بعد.. می‌تونم.