شدم داستان موش تو سوراخ نمی‌رفت جارو به دمش می‌بست، نه؟ سه تا پست تو یه روز:-؟

به جانان قول داده بودم که برم دکتر؛ وقتی برگشتم، مامان بابا رفته بودن مهمونی؛ فک کردم زروان خونه‌س و تو اتاقشون خوابه.

هنوز نرسیده بودم به تخت که برق رفت. خونه‌ی ما نورگیر نیست اصلا، شارژ گوشیمم یه درصد بود. تا فک کنم ببینم چه خاکی بمالم به سرم، اونم تموم شد. 

یه پنج دقیقه‌ای نشستم فکر ترسناک کردم تا برم تو حس. حالا مگه می‌تونستم پا شم؟:))))  خودم رو قانع کردم که مثل این فیلم ترسناکا، روح داستان اول شروع می‌کنه ترسوندن و فعلا امنم. بعد فهمیدم که فیلم ترسناک بدون نور شمع ‌که نمیشه. حتما باید یه شمعی باشه که باد بزنه شعله‌ش رو خم کنه تامعلوم شه جن هست‌. بعدم وقتی تو تاریکی مطلقی که چیزی اون‌قد ترسناک نی. اصلا خود دیابلو جلوت رژه بره، وقتی نمی‌بینیش چه لطفی داره؟

این‌قدر تاریک بود که حتی در و دیوار و فضای تهی فرقی نداشتن، چه برسه به تشخیص شکل کلی اجسام. توی راه چن‌تا کبودی به تنم اضافه شد-متاسفانه نه مثل کبودیای اون زن آنابل؛ کبودی خوردن به در و دیوار- هر چند متر یه بار از ترس اینکه نکنه موجود خبیث خونه‌ی ما تو این تاریکی گمم کنه داد می‌زدم:"من اینجام!". تا بالاخره رسیدم به اتاق مامان‌بابا. هدفم این بود که فندکی که می‌دونم تو کمدش نگه می‌داره رو ور دارم. مگه پیدا کردن فندک تو کمد چقد می‌تونه سخت باشه؟

درس اخلاقی که از این موضوع گرفتم: هیچ‌وقت تو تاریکی کمد مامانتون رو نگردین، عادی‌ترین چیزی که پیدا می‌کنین نواره.:))))) بالآخره پیداش کردم. فندک رو مثل صلیب گرفتم جلو خودم و راه افتادم سمت پذیرایی. کم‌کم بوی گوشت سوخته زد بالا. فک کردم نکنه پا گذاشتم به دروازه‌های جهنم و بو مال دیگ‌های آدم‌سوزی خود شخص شیطانه؟(انگشت خودم بود که گرفته بودم جلو فندک-_-) بعد گذشتن از دروازه‌های جهنم، شکل دو تا شمع رو تو تاریکی تشخیص دادم. روشنشون کردم طبیعتا. از اون‌جایی که بر اثر گذشتن از زیر چشم شیطان نفرین شده بودم، شمع‌های بیستمین سالگرد ازدواج والدینم بود که داده بودن روش اسماشون و یه بیست گنده و اسم من و مزخرفاتی از این دست کنده بودن.(می‌دونم، بی‌نهایت مسخره‌س:-/) بعد رو‌به‌رو شدن با حقیقت واضح که میگه :"بیان خونه، کردنم" مصرانه دنبال لولو گشتم تا کارم رو یک‌سره کنه. چون پیداش نکردم(احتمالا از خشم مامانم ترسیده بود و کز کرده بود یه گوشه تو تاریکی انگشتاش رو می‌مکید) شروع کردم به خودم القا کردن که لولو رو دیدم. در همین راستا شمع‌ها رو باد زدم. خاموش شدن:-/ (تو فیلما باید خم میشدن) هرکاری کردم دیگه روشن نشدن. به ناچار دوتا دیگه از شمع‌ها رو روشن کردم و زل زدم به تاریکی. دریغ از یه حرکتی.

یواش یواش گشنه‌م شد. فندک به دست رفتم یه کنسرو نخدوف(از همونا که تو برره می‌خوردن:-؟) وا کردم. آوردم گذاشتم کنار شمع که بخورم. شمع ارتفاعش از کنسرو پایین‌تر بود. قاشق که می‌کردم تو کنسرو- چون یرش سیاهی افتاده بود -انگاری جادوگر بدجنسم که تو قابلمه‌ش داره چشم هم‌می‌زنه. خیلی احساس ترسناک بودن کردم. پا شدم رفتم قسمت تاریک‌تر خونه و برای ارواح و اجنه‌ی بی‌بته دیالوگ بِین که به بتمن می‌گه :"یو تینک د دارکنس بی‌لانگز تو یو.. بات ای واس بورن این ایت. ریزد بای ایت.." رو اجرا کردم. هم‌زمان اداش رو هم در آوردم. یعنی کمر بتمن فرضی رو با پام شکوندم، که راستی راستی یچیزی شکست!

بعد از این‌که از ترس تخم کردم، تلفن اتاقم شروع کرد به زنگ زدن(با باطری کار می‌کنه.) رینگ... رینگ... تداعی گر حلقه شد برام. تا برسونم خودم رو به اتاقم قطع شد. یه نفس راحت هنوز نکشیده بودم که: رینگ... رینگ... دلم رو زدم به دریا. از سرنوشت که نمیشه فرار کرد. سرنوشت تو گوشی فوت کرد قطع کرد:/

صدای کلید انداختن اومد و تا در واشد، مثل این‌که دیومیو‌ها گفتن:"بچه‌ها صاحبش اومد، جمع کنین بریم." برق هم اومد.

و اون‌موقع بود که من بعد رو‌به‌رو شدن با مامانم و عصبانیتش برای به‌هم ریختن کمدش، به فلان دادن شمعای سالگردش و شکستن یه گلدون زشت؛ ترس واقعی رو تجربه کردم. دلیل اصلی این‌که این‌خونه محدوده‌ی قرمزه برای فعالیت‌های ماوراطبیعی، قطعا مامانمه:))