وقتی کار احمقانه می‌کنم، حرف احمقانه می‌زنم یا اشتباهی ازم سر می‌زنه؛ بلافاصله بعدش آرزو می‌کنم که تنبیهم کنه. داد بزنه سرم، بزنتم، هرچی. اما نه... اینکار رو نمی‌کنه... جانانم می‌ریزه تو خودش. می‌بینم که پیش چشمم ذره ذره پژمرده میشه. تا وقتی تو خودش نتونه حل کنه، بار میشه روی دوشش و پشتش رو خم می‌کنه. جلوی چشم من. و من باید ناظر باشم‌. باید ناظر باشم. باید ناظر باشم. و ناتوان.. بشینم یه گوشه و ساز بزنم. هر نت پتک شه، بکوبه تو سرم که:"حال بدش، کار توعه." و چی از این بدتر؟ 
آدم مزخرفیم. آدم بی‌خودیم. تو که می‌دونی من کل زورم رو می‌زنم تا حماقت نکنم، نمی‌دونی؟ کاش نکنم دیگه. کاش نکنم. اما.. آدمم. اگه دستم داغ، زبونم لال، دنده‌م نرم، چشمم کور؛ باز تکرار کردم؛ بزن من رو. دعوام کن. بذار دردش رو من بکشم. نکن این‌جوری.. اصلا بذار برو. چی‌ دارم من جز اعصاب خوردی؟ باشه جانا؟ لطفا. نکن این‌جوری..