صبح بارون میومد. من تو حالت پی‌ام‌اس بودم. تازه از خواب بلند شده بودم و احساساتم هنوز خیلی فعال بود. 

معلممون نشست سر کلاس و گفت « در این سرما و باران یار خوش‌تر، شما دیوونه‌این اومدین سرکلاس؟ » 


با خودم فکر کردم « یار؟ یار؟ » و بارون از چشم من هم شروع کرد به چکیدن. هی پرسیدم « یار؟ یار؟ » و واقعا به نظرم درست نیست که سر صبح این کارو با آدم می‌کنین و بعد تا شیش و نیم نگهش می‌دارین تو مدرسه.