می‌دونین، داشتم فکر می‌کردم بعد از همه این اتفاقا.. یه فرآیند مشابه داره اتفاق میوفته. نگاه‌کردنِ خودم از دیدگاه نزدیک‌ترین کس بهم و دیدن چیزی که جالب نیست و تحقیر خودم.

و حتی داشتم فکر می‌کردم اگه یکیتون بیاد بپرسه وبلاگت چرا این‌طور، پیجت چرا فلان، اون دوستت چرا به‌همان.. می‌گم انتخاب خودم بود. بود. می‌گم هیچ تهدیدِ واضحی نشدم. می‌گم از همون کارایی که آدما واسه رابطه‌هاشون انجام می‌دن تا امن‌تر باشه. می‌گم و سرمو بالا می‌گیرم تا ندایِ درونی بهم نگه « نکنه اینا کارایین که لازم نیستن؟ نکنه اینا محو کردن خودته؟ » 

سرمو بالا می‌گیرم اما می‌دونم چندهفته دیگه که انگار از اینی که هستم هم از خودم دورترم، یکی پیدا می‌شه که بهم بخنده. مث من که همیشه از گوشه رابطه‌های ملت پیدا می‌شدم و بهشون می‌خندیدم. 


+ این نفرت از خود یه مسئله شده؟ یه گوشه کلاسمون هست، که گوشه قشنگاست. من وسط درس برمی‌گردم اینا رو نیگا می‌کنم و دلم باز می‌شه. شما فرض کنین تو لباس مدرسه، یکیشون این‌قدر خوشگله که نمی‌شه گاها نگاهو ازش گرفت. دیروز داشتیم حرف می‌زدیم و متوجه شدم همه‌شون، علی‌الخصوص اونی که خیلی خوشگل‌تره فک می‌کنن زشتن. صداشون مزخرفه. هیکلشون چرته. آدمای بی‌خاصیتی هستن. چه غمگین.