هوا ابر بود. قطره های بارون به امید اینکه دری رو باز پیدا کنن تا از سرمای بیرون بخزن کنج یک لیوان چای داغ، به شیشه ها در میزدند. صدای تق تق بسته شدن پنجره ها اما صدای چک چک در زدن ها رو محو کرده بود.

روی میز پشت یکی از پنجره ها پر بود از طرح های سیاسفید بارون. بارون روی کوه، بارون روی دره... زیر همه ی این طرح ها؛ یه نقاشی بود که از خطوط کج و ماوجش میشد خوند که یه ترس و دلهره ی شیرین قلم رو روی کاغذ میرونده. نقاشی بارون روی موهای خیس و پر کلاغی.

جلوی میز، درست پشت پنجره یه آرنج بود. بالای آرنج دست؛ و روی دست،  چونه. چونه رو که بالا میومدی، به دو تا چشم میرسیدی که تنگ شده بودن تا توی تاریکی بارون از دستشون در نره. اگه بالاتر میرفتی، صاحب موهای پرکلاغی رو پیدا میکردی.

صاحب موهای پرکلاغی دلش می‌خواست جای نور چراغ، رعد سیاهی موهاش رو به رخ بکشه. شاید برای همین بود که چراغش، خاموش، توی بادی که از لای پنجره می‌اومد، تکون می‌خورد. شوفاژ اتاق رو اما روشن گذاشته بود تا مبادا کسی از سوز لای پنجره باز بودنش رو بفهمه. آخر، همین چند سانت فاصله‌ی بین دو شیشه هم جرم بزرگی بود. "می‌خوای خودت رو بزنی موش مردگی مدرسه نری لعنتی؟" یا "ذلیل مرده فردا شده تابوتت رو هم شده می‌برم خونه عمه بزرگت." و شق شق صدایی که بعدش انگار هم‌ضرب با بارون روی تنش می‌بارید. و از اون بدتر، پنجره‌ای که محکم بسته می‌شد.

این، آخرین بارون سال بود. برای اون که سال براش بارون بود، آخرین روزش. سال می‌رفت تا سال بعد که اولین بارون نوروزش شه. این وسطم دلهره‌ی این که نکنه دیگه بارون نیاد. این وسط، زنده نبود. فکری می‌کردی که فقط بارون خمودگی انتظار رو از دلش می‌شوره. این آخرین بارون سال بود. می‌ترسید که نکنه یه لحظه یه قطره از چشمش در بره و مجبور شه تا آخر سال با لحظه‌ی از دست رفته سر کنه..

یکهو، باد تند و شد و شروع کرد هو کشیدن. صدا از دیوار رد شد و به گوش پدرش رسید. بالا تر از صدای باد فریادش:" باز اون پنجره رو واکردی؟ به‌قرآن ورش می‌دارم، جاش در می‌زنم."  بوم بوم صدای سنگین نزدیک شدنش.

باد آروم نمی‌شد. فقط یه لحظه طول کشید تا تصمیم بگیره. آب کز سر گذرد... فکر کرد که هوهو؛ صدای دعوت باده که بارون فرستادتش. پنجره رو باز کرد و از پنجره،‌ به زیر بارون فرار کرد.


همونجور که معلومه، ناتمومه. مالکش نخواستش. گفتم بدم شما بخونین؛ یا مثل خدای داستان، نخونین.