پرکاشنیستا عادات عجیبی دارن. من تا قبل از تانژانت ندیده‌بودم. عجیب نه، خاص. موقع انتظار یا درس یا حرف‌زدن، دستاشون با زاویه خاصی روی میز قرار می‌گیره، به دست چپشون دقت نکردم اما فکر می‌کنم انگشت بنصر( چی بگم خب؟ انگشتری؟ ) دست راستشون رو جلوتر میارن و با ضربه‌های ریزِ عجیب‌وغریب که من ازش سر درنیاوردم، عقب و جلو می‌کننش. گاها به کاری غیرارادی تبدیل می‌شه.
غصه شیرین این‌روزای من؟ یکی از هم‌کلاسی‌هام پرکاشنیسته. وسط درس چشمم بهش می‌خوره که انگشتاش چطور حالتِ انگشتای تانژانتو گرفتن، به طور متوسط روزی دوبار ضعف می‌کنم و حواسم دیگه جمع نمی‌شه. فکر می‌کنم « چندوقته که ندیدی اون دستا رو، مشغول این حرکت؟ »

قرار بود کلاس‌هاشو طوری تنظیم کنه که به ساعت مدرسه من بخوره. نمی‌خوره. تصور کنین، کم‌تر از دو کیلومتر باهاش فاصله دارم. باید تمام حواسمو به سمت درس متمرکز کنم و اصلا به این فکر نکنم که داره به جایِ من، به یه آدمِ دوست‌داشتنیِ هنردوست که خیلی انگشتاش از من باهوش‌ترن، یاد می‌ده. سخت نیست؟ سخت نیست؟ سخت نیست؟
یه چیزی تو سینه آدم جوش می‌زنه و میاد بالا.

یه‌روز باید برم به این هم‌کلاسیم بگم تکون خوردن انگشتش تمرکزمو بهم می‌زنه مثلا، که ادامه نده. هوم، حالا کی می‌تونه از تماشاش دل بکنه؟