می‌دونین، درون من یه فروغ‌ فرخ‌زاد زنده‌ست. درون همه دخترا و زن‌ها شاید که باشه.درون من یه فروغ‌ فرخ‌زاد مظلوم و صریحه که هرلحظه از زندگیشو دنبال زندگی می‌گرده. شجاعه و غمگین و گیج.

همیشه درون من کسی وجود داره که اگه زندگیِ پونزده‌سالگی و شونزده‌سالگیش براش یکی باشه، مرگشه. درون من یکی وجود داره که مشت می‌زنه. که هق می‌زنه. که همه‌ش داره می‌گرده. لابه‌لای کراش بقیه. لابه لای توجهات عجیب. لا‌به‌لایِ 《 شاید بریم کویر نوردی. 》. لابه‌لای ریتمای بهار و رقص و آهنگای بندری. لابه‌لای دوئتای ناهیجان‌انگیز. لابه‌لای فشار به فیله‌هاش و پای پوینت شده. تو آغوشای مختلف. کنار آدمای مختلف. یه کسی درون من هست که وقتی حس می‌کنه یه چیزیش اشتباهه، نمی‌ترسه. اعتراف می‌کنه.


چرا گفتم فروغ فرخ‌زاد؟ از وقتی از خواب بلند شدم ورد زبونمه که 《 تا به کی باید رفت.. از دیاری به دیاری دیگر؟.. نتوانم، نتوانم جستن.. هر زمان عشقی و یاری دیگر.. 》