هشت‌ماه پیش بود. بهم گف 《 می‌خوام فقط بدونی که.. اممم.. راستش.. من بابام نیستم. همه می‌‌گن شکلشم، اما نیسم. 》

من فهمیدم چی می‌گه. منظورش روابط بود و نیازی هم به گفتنش، نه.

چندماه قبل داشتم راجع‌به مامان و بابام براش حرف می‌زدم. گفتم زن‌ها چقد می‌تونن سلطه‌گر باشن. خندید. معنی‌دار. واقعا معنی‌دار.


امروز داشتم فکر می‌کردم که راستش، بله. شبیه پدرشه. واقعا هست. اما این هیچ ربطی نداره به حرفی که زدیم. حتی اگه شبیه نبود هم، بحث سرِ نسبت‌های خانوادگی نیست. بحث؟ سر اینه که این خاصیت مردهاست انگار. هر مردی که دور و برم دیدم.

عاشق که می‌شن، مظلوم می‌شن. سکوت می‌کنن. کوتاه میان. بزرگواری می‌کنن و می‌گذرن.

زن‌ها؟ هرچی که دیدم، یه رگه سلطه‌جویانه داریم. بعضیامون کم‌تر زور می‌گیم، بعضیا هم مثل من.. آگاهانه خمیر رابطه رو می‌گیریم تو دستمون یکه و تنها شکلش می‌دیم. 

می‌گم آگاهانه، چون بله. من آگاهم که یه‌روز باد میاد. یه‌روز بزرگواری‌نمی‌کنه دیگه، سکوت نمی‌کنه دیگه. کوتاه نمیاد دیگه. یه‌‌روز می‌رسه که نمی‌گذره و من الویت نیستم. می‌دونین.. می‌دونم و نمی‌دونم وقتی از یه قسمت رابطه خوشم نمیاد، وقتی با یه خلقش کنار نمیام؛ چی‌کار باید بکنم.

نمی‌دونم وقتی با یه قسمت رابطه که من عاشقشم کنار نمیاد، وقتی با یه خلقم کنار نمیاد؛ چطور باید عوض بشم. 

گفت 《 شکل بابام نیستم.》

الآن می‌گم که اما خب.. سلطه‌جویی من از مادرت که هیچ، از هر زن که توی عمرت دیدی بیش‌تره حتی. 

و من واقعا نمی‌دونم باید چی‌کار بکنم.



پ.ن: نیسّم و حس غریبی می‌کنم باهاتون. نیستم و خیر، درس نمی‌خونم اما عذاب‌وجدان می‌گیرم بیام این‌جا. نیستم و نیست و لعنت به کنکور. نیستم و نیست و دلم تنگه و خون. 

خبرِ جدید؟ رفتیم کویر. :]