مشکلم با تمام واکنشا به این زلزله، اینه که همه نوشتن خیلی نزدیک بود. همه نوشتن خیلی یهویی بود. که ما فکرشم نمی‌کردیم.
خب، مرگ همینه. ما یه‌روز می‌میریم. یه روزی که صبحش از جا پاشدیم، صبحانه خوردیم، جوراب‌های نشُسته پوشیدیم و روزایی که دروغ گفتیم. یکی از همین روزاست که برای همیشه از زندگیِ آدمای اطراف، پاکمون می‌کنن. 
مرگ همینه، مرگ یهوییه. مرگ، باور نکردنیه. یه‌نفس می‌کشی و توی نفس بعدی، نیستی.

اینستاگرام رو پایین می‌رفتم. عکسای غم‌انگیز از آدمایی که مرگ توی چشم‌هاشون می‌درخشید و کپشنای عجیب و غریب. از « درسته که مسخره می‌کنیم، اما ناراحتیم » گرفته تا « ما مردم خاورمیانه‌ایم.. » . پیرمرد خم شده‌بود و با یک‌‌ چشمش زیر آوار رو نگاه می‌کرد، احتمالا دنبال کسی. رسیدم به چی؟ به پست لانادل‌ری. داشت می‌خندید و زیرِ پشتش نوشته‌بود  « make up 💭, hair » و از خودم پرسیدم واقعا می‌دونه مرگ چقدر بهش نزدیکه؟ رسیدم به پستش و به خودم گفتم چقد از هم دوریم. چقد بی‌رحم و بی‌اطلاعیم و واقعا، شاید که نام ما نهند آدمی؟

* جزو قشنگ‌ترین شعرای باب اول بوستان سعدیه به نظرم.

شبی دود خلق آتشی برفروخت
شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
یکی شکر گفت اندرآن خاک و دود
که دکان ما را گزندی نبود
جهان‌دیده‌ای گفتش ای بوالهوس
تو را خود غم خویشتن بود و بس؟
پسندی که شهری بسوزد به نار
وگرچه سرایت بود برکنار؟
بجز سنگ‌دل ناکند معده تنگ
چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ
توانگر خود آن لقمه چون می‌خورد
چون بیند که درویش، خون می‌خورد؟
مگو تندرست است رنجوردار
که می‌پیچد از غصه رنجوروار
تنک‌دل چو یاران به منزل رسند
نخوابد که واماندگان از پسند

سه‌بیت دیگه هم داره که دیگه دوست ندارم، خودتون برین بخونین. ^_^