امروز بعد از امتحان، داشتیم با نازنین حرف می‌زدیم. وسطش بود که یهو پرسید : 《 چرا هیچ‌وقت خوبیایی که داری رو قبول نمی‌کنی؟ 》

و خیلی سریع یکی درونم گفت مگه تو خوبی هم داری؟ و ایموجی خنده زد.

تمام روز فکرم درگیرش بود. از خودم پرسیدم چرا؟ مگه می‌شه یه آدم خوبی نداشته‌باشه؟

زنگ نهار، مشاور بالینی مدرسه داشت حرف می‌زد. بحث سر اعتمادبه‌نفس و عزت‌نفس پایین بود و اشاره کرد به منتقد درون. گفت همه کسایی که خودشونو دوس ندارن، یه منتقد درون بی‌رحم دارن که بعد از هر اشتباه، رهاشون نمی‌کنه. گفت این‌ هفته به صدای منتقد درونتون گوش کنین. گفت باهاتون بی‌ادبه و حالتون رو بد می‌کنه. 

بعد صداش رو یواش‌تر کرد و انگار می‌خواد از یه راز بزرگ پرده برداره، گفت 《 اگه دقت کنین، لحن منتقد درون شبیه یه آدمیه که یه روزی توی گذشته تحقیرتون می‌کرده. بگردید و پیداش کنید. 》

و شاید بزرگ‌ترین راز این چند وقت اخیر بود. 

تمام زنگ رو داشتم فکر می‌کردم و تهش، مبهوت به آذین گفتم 《 چه ذهن پیچیده‌ای داریم. 》 و از خودم پرسیدم مگه چقدر اذیتت کردن بچه؟

مشاور گفت می‌تونه یه ژست باشه. یه لحن ترکیبی باشه. و آره، من از خودم پرسیدم واقعا، چقدر اذیتت کردن مگه دختر لوس؟

از خودم پرسیدم چطور می‌تونیم این‌قدر پیچیده باشیم، وقتی ژست طرف مقابل، توی یک رابطه چندماهه تقریبا بدون حس‌های شدید، می‌تونه این‌طور همراه آدم بمونه. از خودم پرسیدم تو چقدر می‌تونی ضعیف باشی که همچین چیزی رو همراه خودت کشیدی؟

تا همین چندساعت  پیش تصور می‌کردم همه‌چیز به اون‌دوره برمی‌گرده. تا همین چندساعت پیش، که یکهو از خودم پرسیدم واقعا قبل از اون اتفاقات، خودمو دوست داشتم؟ قبل از این‌که توی اکانت دوستی فضولی کنم؟ چرا یه سری حرف واقعا منو آشفته کرد؟ اون‌قدر که انگار خودم می‌دونستمشون؟

امشب مث همیشه، یه تلاش ناموفق دیگه برای حرف‌زدن با مامان داشتم. درباره‌ی یه موضوع قدیمی، برای بار هزارم سعی می‌کردم نظرمو بگم و اصلا به من گوش نمی‌داد. اصلا منطق نداشت. اصلا اهمیتی نمی‌داد چی دارم می‌گم. بهش گفتم 《 تو اصلا نمی‌خوای گوش بدی مامان، هیچ‌وقت نخواستی واقعا. نه تو و نه بابا. هیچ‌وقت اهمیت ندادین که من چی می‌گم. واقعا نخواستین بفهمین منو یا نزدیکم بشین. 》 و از جام بلند شدم. دعوا بود؟ ابدا. مثل یه جمله‌ی ساده، بعد از جمله‌ی ساده‌ی خودش بهش گفتم.

ایستاده بودم جلوی یخچال و داشتم آب می‌گرفتم که بخورم. یکهو دیدم دونفر با هم، دارن سرزنشم می‌کنن. دیدم یکی با صدای درونیم هم‌نوا شد. 《 عاااقل! دااانا! با فهم‌وشعور! 》 و نفسم بند اومد. پس همین لحن بود؟! 

ازون‌موقع تا حالا دارم فکر می‌کنم پس همین لحن بود. پس همین لحنه. همین صدایی که همیشه تو سرم داد می‌کشه 《 تو فکر می‌کنی خیلی خوبی، ولی هیچی نیستی. ولی هیچی نیستی. ولی هیچی نیستی. تو توهمی! 》 و همین صدایی که وقتی چندماه پیش به صورت اتفاقی دیدم که کسی باهاشون هم‌نوا شده، حالم بد شد. 

نشستم و از خودم پرسیدم واقعا من تا حالا فکر کردم که کسیَم؟ ولی نمی‌تونم خوبی نداشته‌باشم که. متوجه شدم این کسی که همیشه توی سرم داد می‌کشه 《 توی هرچیزی که فکر می‌کنی خوبی توهمه! تو هیچی نیستی! 》، همون مامانیه که همیشه توی آینه‌ست و چهره و هیکلم رو مسخره می‌کنه و همیشه و همه‌جا می‌گه تمام تلاششو کرده و مامان خوبیه. دروغ نمی‌گه، مامان محشریه. اما خب.. اینم از زوایای پنهانِ روابطِ نداشته‌ی ما...



بعدانوشت: می‌گه من می‌شم اون صدای توی سرت که بهت می‌گه چقدر محشری... :)