۱- از مدرسه که برمی‌گردم، همه‌ش دنبال یه آدمیم که داره می‌دوه. همه‌ی آدمای دونده‌ی توی تاریکی از نظرم تویی. تا آخرین‌لحظه هم امیدوارانه نگاهشون می‌کنم. همه‌ی آدمای پشت پل شیخ‌بهایی تویی که تصمیم گرفتی از انقلاب برگردی خونه‌تون، یا تا چمران پیاده بری.
۲- اسمتو که با خوش‌ترین خطی که از خودم سراغ دارم می‌نویسم بالای جزوه، شیش‌تا نقطه‌ش رو جداجدا می‌ذارم و بعد بهش زل می‌زنم. از خودم می‌پرسم واقعا کنارمی؟ این‌قدر مسئله‌ی عجیبیه که چندلحظه بیش‌تر طول نمی‌کشه؛ دیوانه‌وار خط‌خطیش می‌کنم و خوشی اون‌قدر می‌پیچه تو تنم که نمی‌تونم بدون لبخند نگاه کنم به معلم. جواب《 چی شدی؟ 》ها هم همون لبخنده، که خدا کنه رازمو نخونن از چشمام و شیرینیِ حس‌ پشت لبخندم.
۳- هرکسی که ضرب می‌گیره، تویی. هرکسی که صداش می‌کنم و می‌گه جانم، یک‌لحظه تبدیل به تو می‌شه. هرماشینی که از بریدگیِ هرروزه‌ی 《 شهرداری/ شهرک بوعلی》 توی اتوبان می‌پیچه بالا، داره میاد خونه‌ی شما. اسنپه.
۴- از مهم‌ترین ملاکای انتخاب خونه، نزدیکیش به خونه‌ی شما بوده. نقشه‌ش چه مهمه؟ سال ساختش چی؟ فقط مهم اینه که نزدیک‌ترِ من نفس بکشی.
۵- کارایی برام زشتن که تو می‌گی زشتن. حرفایی زشتن که تو نمی‌زنی. صحنه‌هایی از حال و آینده‌م قشنگن که تو توشونی. اون موزیکی با ویولن قشنگ می‌شه که معلمم بهم گفت بی‌روح می‌زنمش و مجبورم کرد براش داستان بسازم؛ و من روش داستان دیدنت رو گذاشتم. رقص با لباسی که تو برای خریدش کار کردی قشنگه.
۶- من همه توام. همه توام. همه توام. حیف ازآن عمری که با من زیستم... 



* تو را من دوست می‌دارم، خلاف هرکه در عالم

اگر طعنه‌ست در عقلم، اگر رخنه‌ست در دینم...