سرمو کج می‌کنم و شونه‌هامو می‌ندازم بالا. می‌نویسم:
- می‌دونی چیه؟ این‌قدر نسبت به این قضیه سرّ شدم که اگه جلوی چشمام هم ازت خواستگاری کنن می‌گم 《 آهان، بریم؟:| 》


البته که خوشحالم‌نمی‌کنه. اما ناراحت؟ دیگه به خودم فهموندم که کنار تو بودن این‌چیزارم داره.
ولی چیزی که این وسط اذیتم می‌کنه، می‌دونی.. اینه که من می‌فهممشون. من حس اون نگاه سرد رو می‌فهمم. من اون دلپیچه‌ی ناشی از بی‌توجهیت رو می‌فهمم. من تمنای یه لبخندتو می‌فهمم.
یادم میاد وقتی شین‌تون کلا از ایران رفت، غمگین شده‌بودم. بعد یکی از راه رسید و بهم گفت باید خوشحال باشی، کدوم احمقی وقتی رقیبش داره یه‌قاره از هدف دور می‌شه؛ غصه می‌خوره؟
خب، من.

 من می‌دونم دست و پازدن برای یه نگاه از پَرّ چشمت چطوره. می‌دونم طوری با آدم برخورد می‌کنی انگار فردیت نداره، همه‌ یک‌نفرن. من می‌تونم‌چطور باید ازت خواهش کرد که 《 ببین، من یه موجود جدا از اون دیوارِ لعنتی‌ام! 》

 من می‌دونم مشت‌کردن دست در تلاش برای بغل‌نکردنت چه حالی داره. من می‌دونم چطور با انگشتات بلدی دل آدم رو چنگ بکشی.
اینه که هردفعه، هر فاکین دفعه؛ که ازین خبرا می‌شه می‌خوام برم دختره رو بغل کنم. می‌خوام برم همه‌شونو بغل کنم. محکم فشارشون بدم و یواش بگم 《 با این که نباید فراموش کنی بیش‌ترین تعلقش به قلب منه؛ اما عیب نداره.. درست می‌شه.. بیا بغلم.. 》