یه‌طوری وضعیت همه‌چیز مزخرفه؛ از روابط خانوادگی و دوستانه و احساسات بگیر تا مدرسه و کشور و جهان و کائنات؛ که من هیچ روزایی رو ازین مزخرف‌تر یادم نمیاد. از خودم تعجب می‌کنم که چطور هنوز زندم به خدا.

دلخوشیا دارن رنگشونو از دست می‌دن، من دارم گم می‌شم توی مردم عادی. 

دلم سفر می‌خواد اما نه با خانواده. نه کردانِ تانژانت ( این بد نبود البته که کنسل شد)، یه سفر دست حسابی. یه جای درست حسابی. به دیار باقی مثلا. :))