می‌گم ازین زندگی انگل‌وارم بدم میاد. این بی‌فایده بودن. این تماشا کردن و ناتوانی توی تاثیر روی آدما، حتی نزدیکاش. حتی مامانم و برادرم.

می‌گم دیوانه شدم بس که نگاه کردم و تاسف خوردم. بس که پستامو هم‌فکرام خوندن و حرفامو دوستام شنیدن.

بس که هربار بعد از تلاش، مسخره شدم. بس که بوی گند و گه شامه‌م رو پر کرده. تعریف می‌کنم هردفعه که یه حرفی می‌زنم که نمی‌دونه، هردفعه از ضرورتای خوندن یک‌فاکین کتاب سالانه حرف می‌زنم؛ مامانم مسخره‌م می‌کنه و با تمسخر و خنده می‌گه بابا داااانا. تعریف می‌کنم اون‌روز بچه‌های کلاس تعریف می‌کردن که اول سال ازت بدمون میومد چون فکر‌ می‌کردیم چه موجود جوگیر احمقی هستی و وقتی دلیلشو پرسیدم گفتن چون‌ یه‌سره کتاب دستت بود. تعریف می‌کنم اون‌دفعه که راجع‌به کمبود انرژی توضیح دادم و هم‌مدرسه‌ایم تو صورتم خندید، گفت من که صبحانه خوردم انرژی دارم و برقِ اضافه رو مجددا روشن کرد. تعریف می‌کنم امروزو که ایستادم کنار کسی که ساختمونو تمیز می‌کنه، براش از‌ کمبود آب گفتم و بعد برای تلطیف حرفم‌ گفتم 《 نصف سد کرجو خالی کردین که. 》 و تو روم مسخرم کرد. 《 تموم شد خودم پرش می‌کنم. 》 و دوباره دستشو جلوی شیلنگ‌ گرفت تا گرد و غبار رو با فشار از روی سنگ‌فرش جمع کنه.

تعریف می‌کنم و تعریف می‌کنم و تعریف می‌کنم.


تعریف می‌کنم که وقتی هیچ‌کاری ازم برنمیاد، می‌خوام بمیرم.