داشتم جعبه‌م رو مرتب می‌کردم. نه، یه نقاشی ازت‌ پیدا کرده‌بودم و داشتم می‌ذاشتم تو جعبه‌م. یه کاغذ ازت افتاد بیرون. یادته نوشته‌بودی 《 هوا آبستن اتفاقات است》 ؟


من دراز کشیدم روی تختم، برعکس. امرُّ باسمکَ [ لا جیش یحاصرنی؟ ]

ببخشید، اما چرا. 

دراز کشیدم و دور تا دورمو سپاه ناامیدی پر کرده. زیر دغدغه‌هام و حرفام غرق می‌شم وقتی تو دور می‌شی و دور می‌شی و دور می‌شی و ازت فقط یه آندلس می‌مونه و پژواکِ صدا که 《 هوا آبستن اتفاقات است》 ؛ دستمو دراز می‌کنم سمتِ نشون‌کردن ارکسترای مختلف. درس خوندن. صد و هشتاد رو به دویست و چندکتاب ارتقا دادن و زمان رو بغل می‌کنم. زمان می‌دم که کم‌تر درد کنه. غمگین نگاه کردنم، خشمگین می‌شه. وقتی غمگین نگاهم می‌کنی که دورم، خشم تمامِ زندگیمو آتیش می‌زنه. وقتی هرچی می‌گردم، از هیچ وری به PMS ام نزدیک نیستم که بندازم‌ گردن اون و بهت اطمینان بدم اشتباه کردی، باید قبول کنی که《 هوا، آبستن اتفاقات است 》.


موسیقی‌ای که ازش استفاده شده توی پست، از مارسل خلیفه‌ست با شعرِ محمود درویش. پیشنهاد ویژه.