زندگی قرار نیست وایسه. من قرار نیست بمیرم. بزرگترین توپ زندگی‌ زمان رو بیشتر از یه شب نگه نمی‌داره. فردا خورشید در میاد و من نشونتون می‌دم سرعت ترمیم جادویی پوستم رو. بعد میگیرمش زیر نور آفتاب و لبخند می‌زنم:" میبینی انگار هیچی نشده؟" اما باور نکنید. 

اسفندیار روئین‌تن با تیر نمرد. نه. اون پایان اسفندیار نبود. توی پیری خودش رو زیر آوار قصرش خاک کرد. و این پایانش بود. و این پایان من نیست.

فردا روز جدیدیه. وامشب؟ امشب میشه غمگین بود. غمگین‌ترین بود..

امروز ازم خواستی یه حرف قشنگ بزنم نه؟ پای حرفم وایسادم. همیشه پای‌حرفام وامیسم.