از الگویِ مادرشوهریِ زنده در تمامِ زنان ایرانی هم (*) این‌طوری براتون بگم که هیچ فرقی نمی‌کنه چقدر مدرن، با تحصیلات، مهربون، اهل نوشتن و فمنیست باشن انگار. یا فرست ایمپرشن چطوری باشه. فرست ایمپرشنم بهترین حالت ممکن بود. خانم ایگرگ حسابی ازم خوشش اومده‌بود و مرتبا به مامانم می‌گفت دخترتونو بدین من ببرم خونه‌مون بشه دختر من و فلان و به‌همان. سفت بغلم می‌کرد که 《 عزیزمممم:* 》. سکند ایمپرشن هم همین‌طور.

روزها گذشت و گذشت تا من با پسرش وارد رابط شدم و شت، فقط باید می‌دیدین چطور پالس‌های مهربونی و دوست‌داشتن به پالس‌های 《 این دیگه چه خریه》 و نفرت تبدیل شد. باباشم د سیم. -_-

بعد من همیشه توی رویاهام، خانواده‌ی دومی که بیش‌تر منو درک می‌کننو، با خانواده‌ی دوست‌پسرم داشتم. رابطه‌ی با خانواده‌م نداشته ر با اونا داشتم. اینم وضع فرهنگ ما. -_-

* آره می‌دونم اغراق و فلانه دیگه.


پ.ن: یه پست درباره‌ی مزایای بی‌حیا بودن نوشته‌بودم که پاکش کردم چون به نظرم مسخره و تکراری و تین‌ایجری بیش از حد بود. از زندگیمم بخوام خبر بدم، این‌طوریه که باله ر تقریبا ول کردم. چون تحملِ اون‌همه قانون و 《 قوز نکن》 و 《 صاف وایسا》 و 《 تکون اضافه نخور》 و 《 زانوتو صافِ صاف کن》 رو نداشتم. خیلی خشک بود. یه رقص جدید رو امتحان می‌کنم و باله رو به کلکسیونِ چیزایی که هیچ‌وقت تکمیل نکردم، اضافه می‌کنم. دکتر می‌گفت یکی از دلایلی که توی ذهنت، خودتو کوچیک می‌بینی همین کارای خورده ریزه که تموم نمی‌کنی. اتاقته که جمع نمی‌کنی. کتابیه که تموم نمی‌شه و مهارتاییه که کامل نمی‌شه. می‌گفت حس بدت ازین‌جا سرچشمه می‌گیره. خبرِ بعدی این‌که نمی‌تونم بخوابم و تقریبا از همه‌تون عنم می‌گیره. درواقع می‌دونین، قضیه اینه که ایدئولوژی فرمولِ به دست آوردنِ مساحتِ مستطیلو تغییر نمی‌ده. کار دستگاه گوارشو عوض نمی‌کنه. ولی جامعه‌شناسی رو چرا. اقتصادو چرا. بیش‌ترین اصطکاک ممکن رو این اواخر با مسائلی دارم که آدما معمولا بهش فکر نمی‌کنن که اعصابشون خورد نشه. چرا من بهش فکر می‌کنم؟ چون درسمه عزیزم. باید امتحانش بدم. خوندنِ هر بند نیاز به ده‌دقیقه استراحت داره. یه وقتا زار زار گریه می‌کنم و درس می‌خونم. روحم خسته می‌شه از چیزی که یه حقیقتِ مسلمه برای همه.روحم بیش‌تر از کسایی که دارن زیست حفظ می‌کنن یا ریاضی حل می‌کنن، از زندگیِ این‌جا خسته‌ست و نمی‌دونین چقدر.

انگار که خودشون بهمون منطق یاد دادن تا بتونیم مغالطه‌های بقیه درساشونو پیدا کنیم و حرص بخوریم. 

خط به خط جواب کتابمو می‌دم و براش فحش می‌نویسم و آروم نمی‌شم. نمی‌شم. نمی‌شم. از زندگی این‌جا، به قدرِ خدا خسته‌م. پریروز داشتم به بچه‌ها می‌گفتم که اگه توی فرانسه به دنیا اومده‌بودیم، هیچوقت ذهنمون این کش و قوس و پیچیدگیای احمقانه رو نداشت. دغدغه‌های ملموس ما برای اکثر دنیا ناملموسن. خسته‌م و وقتی با چشمای اشکی و لبایِ سفید از کتاب سرمو میارم بالا، رویایِ محالِ روزی رو می‌بافم که همه‌چی خوبه. این‌جا مثِ فنلانده و منم زندم و می‌بینمش. ولی این‌جا حالا حالاها فنلاند نمی‌شه و وقتی که شد، من مردم. من تموم شدم. من تموم شدم و هیچوقت رها و بی‌دغدغه‌های کوچیکِ احمقانه‌ی عادیمون نبودم. این روزا تموم می‌شه و من هیچوقت کنار پلیس احساس امنیت نکردم. این روزا تموم می‌شه و هیچ‌روزی نبوده که با حسِ یه مجرم زندگی نکرده‌باشم. این‌روزا تموم می‌شه و من می‌میرم و هیچ‌کار نمی‌تونم بکنم که یک‌لحظه، فقط یک‌لحظه بفهمم اون حسی که آدما بهشون دست می‌ده وقتی عضوِ محترمی از یه کشورن چطوریه.

من می‌میرم و هیچ‌چیز اون‌قدرا بهتر نمی‌شه.