یه معلمِ دلبر داریم. شکل قصه‌س. همون‌قد فرفری و همون‌قد.. قصه. :)) 

چن‌روز پیش پرسید که کسی وبلاگ می‌نویسه؟ از اون پشت نصفه‌نیمه دستمو بردم بالا و آرزو کردم جلو بقیه به روی خودش نیاره. ولی آورد خب.( چه کاری بود کردم؟ :)) )

بعد وقتی آدرسشو خواست، داشتم با خووم فک می‌کردم که این وبلاگ دیگه وبلاگ نمی‌شه اون‌وقت. بعدترش فکر کردم از وقتی بهار دارتش دیگه وبلاگ نیست. بعد فکر کردم از وقتی تانژانت این‌جا نویسنده شد دیگه نیست. بعد یادم اومد از اولشم  وبلاگ نبوده. از وقتی اولین آشنا، که اولین خواننده هم بود اومد؛ دیگه نبوده. بعد همه‌ی اینا فهمیدم وبلاگ بودنش ینی همین.

خلاصه آدرسمو نوشتم و دادم. توی راه برگشت به معلمِ ادبیاتِ کثافتِ راهنماییم فکر می‌کردم که این‌جا رو می‌خوند و حرفاشو می‌ذاشت کف دست مدیر. یه بار مدیرِ آشغالمون صدام زد که تو چرا مریضی؟ چته؟ افسرده‌ای؟ حرفای وبلاگمو با تمسخر برام تکرار می‌کرد که اینا چیه می‌نویسی؟ من هی خودمو ویشگون می‌گرفتم که 《 احمق! اینا چیه‌می‌نویسی؟ 》

و آغاز همه‌ی بدبختیای اون‌مدرسه‌م ازون‌جا بود. به اون معلم فکر کردم و از خودم پرسیدم اعتماد واقعا همین‌قدر کوچیکه که بقیه می‌بیننش؟