یک اتفاق بامزه.

هفته‌ی قبل رفته‌بودیم کاشان. توی یه‌دونه از این اقامتگاهای بوم‌گردی که صاحبش یه سری دختر و پسرِ احتمالا اواخر دهه‌ی شصت، اوایل هفتادی بودن. 

اینایی که باهاشون رفته‌بودم احمقانه‌ترین و مسخره‌ترین رفتارا رو داشتن. منم اعصابم خورد شد و رفتم نشستم روی پله‌های خونه به کتاب‌خوندن. 

توی این گروهِ هتل‌دارا که گفتم، یه زوجی هم بودن که پسره رد می‌شد و نگاه می‌کرد. یه‌بار وایساد دقیق شد روم( شایدم برداشت من اینه و فقط می‌خواسته بدونه کی روی پله‌هاس) ، منم یواشی تهِ دلم گفتم 《 می‌بینی چقد همه‌چی پریشونه؟》، بعد رفت. اون‌شب حالم خوب نبود. کلی خودمو کنترل کردم که نرم شروع کنم باهاش حرف زدن چون فقط بهم نگاه کرده‌بود و نگاهش طوری بود که انگار هی، دیدمت.

موقع برگشت هم سری برای همه‌شون تکون دادم و اومدم.


چندروزِ پیش، یه عکس از اون‌جا‌ گذاشتم استوری و دیدم بعلههه، یکی ریپلای کرده و اون‌ یکی هم دقیقا خودشه.

هیجان‌انگیز نبود؟ غلط. شوک نشدم؟ غلط. 

بعد شروع کردیم حرف‌زدن. من همیشه فکر می‌کردم خودم خیلی دقیقم تویِ برخوردا و کسی برداشتای منو نمی‌کنه.

سرجمعِ برخوردا ما ۱ دقیقه بود، بعد من توی حرفامون، گفتم که به نظرم چی‌کاره‌ست و اونم بهم گفت فهمیده که ژیمناستیک کار می‌کنم.

حالا شاید برای شما به اندازه‌ای که برای من عجیبه، عجیب نباشه. اما دوتا فرضیه وجود داره که نظر خودم اینه که هم‌دیگه رو تشدید کردن. فرضیه‌ی اولم قُربِ روحه، از نگاه اول. و دومیش یه نگاهه، وقتی خیلی دلت آشوبه.


این عجیب نیست که دوتا آدم از دوتا شهر مختلف یهو چنین نزدیک می‌تونن باشن؟