دنیا چه می‌چرخه آتنا خانوم. بعنوان یه خاورمیانه‌ایِ بدبخت، هیچ‌وقت فکر می‌کردی بشینی به یه آمریکایی دلداری بدی که وضعیت اون‌قدرام بد نیست؟


و آقا، آره. من از وقتی ثرتین ریزنزو دیدم سوالم این بود که اینا این‌قد وحشیَن واقعا؟ و گویا هستن و بدتر. 

من خیلی نسبت به غربِ کره‌ی زمین بدبین و شکاکم متاسفانه. ینی همون‌طور که اونا پیش‌فرضشون راجع‌به خاورمیانه اینه که خب یه مشت خرافاتیِ تروریست مسلمونن، من نمی‌تونم جلوی خودمو بگیرم که به سرما و کم‌عمق بودن اندیشه‌شون فکر نکنم. خدایا منو ببخش. ولی واقعا نمی‌تونم. علی‌الخصوص آمریکا و انگلیس و کلا کشورای انگلیسی زبان، که خب چون زبانشونم می‌فهمم بیش‌تر برام مسلمه که چطور زبان به سطح اندیشه‌شون شکل داده‌.


 خب بله، شاید ما نژادپرستیم و جنسیت‌زده و خرافاتی و هرچی آقا. ولی تهِ تهش اون ادبیات چندصدساله به ذهنمون عمق داده. بخاطر همین عربا رو دوست دارم. ته تهش، ما می‌تونیم به رابطه‌ی جنسی بعنوان یه چیز عمیق فکر کنیم. می‌تونیم درد و عشق رو عمیق‌تر حس کنیم انگار. اون‌روز از یکیشون پرسیدم که رابطه داشتن واست این‌قد ساده‌ست؟ می‌گه مث ظرف شستن و حموم رفتن. و هر چیز دیگه‌ای براش مضحک بود.

( البته اینم هست که شاید فقط متفاوتیم. اون‌روز داشتیم با محمد( مصری) حرف می‌زدیم و می‌گفت که خب رابطه برای ما آخرِ قضیه‌ست. برای اونا معنیِ شروع می‌ده و این فقط به تربیت و فرهنگ ربط داره. ولی چیکار کنم. اگه تفاوتم باشه، خودمونو بیش‌تر دوست دارم.)


خلاصه که، با تمامِ این پیش‌زمینه‌ها انگار که این بچه‌ی آمریکایی رو از شیراز ورش داشتی بردی پرتش کردی تو فلوریدا. این‌قدر شرقی. این‌قدر فهیم. این‌قدر با احساسات. و خب آره، زندگی تو کعبه‌ی آمال خیلی از ماها سخته واسه‌ش. مگه چقدرش پشتِ ماشین و توی تونل، با آهنگ هیروعه؟ مگه چقدرش فستیواله؟ چقدرش فرصت شغلیه یا چقدرش پارتی آخرسالِ مدرسه‌ست؟

بقیه‌ش که زجر دهنده‌ست گویا.

اینه که من تا ساعتِ یک‌شب می‌شینم به دلداری دادن. که اصلا می‌خوای مهاجرت کنی ایران؟:))


خب، خدا رو شکر. اگه بدبختیم، همه با هم بدبختیم.:))