۱۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

بنویس از ما که عشقو نشناختیم، حرف خالی زدیم و قافیه باختیم...

خداجونم؟! می دونی که اگه واقعا وجود داری، الآن دقیقا وقتیه که باید واردِ داستانم بشی، اشکامو پاک کنی، بذاری هر چقد می خوام یه گوشه بلرزم و بعد بهم بگی تموم شد؟! می دونی که اگه الآن نیای، دیگه هیچوقت نمی خوامت؟!

باورت می شه که دیگه بسه نگاه کردن به دست و پا زدنم و خندیدن؟! دیگه داره نفرت آور می شه خونسردی مسخره ت در برابرِ من؟! می دونی چیه اصلا؟! مردشورِ منطق. من تو رو همین الآن، جسما، کنارم می خوام. گفتم شاید وبلاگمو بخونی و یه کوچولو برات اهمیت داشته باشه که اگه حالا وارد داستانم نشی، دیگه نمی خوامت. هیچوخ. هیچوخ.


آخه خب.. تو که دستت به نوشتن آشناس؛

« بگو از ما که تو خونمون غریبیم. لحظه لحظه در فرار و در فریبیم. بگو از ما که به زندگی دچاریم. لحظه ها رو می کشیم، نمی شماریم.. [ نقطه. نقطه. نقطه] »

  • نت فالش
  • جمعه ۲۹ بهمن ۹۵

چیزی نمانده است، بجز بال های خیس...

« یه گردالی می کشم برای صورتت. دهن انتخابیه، می خوای؟ دهن نداری که جواب بدی. عجب خریَم. عیب نداره، به جایِ دهن برات انگشت می ذارم. کلی انگشت. ده تا! باهاشون راحت می تونی تایپ کنی. داد زدن راحت تره باهاشون در واقع. الآن راضی ای؟! انگشت شستتو تکون بده اگه راضی ای! چقد خوب! چشم هم می خوای، نه؟! باید بخوای. چشم زورکیه. چشم که نداشته باشی به درد نمی خوری. اشک چی؟! آهان. حواسم نبود مرد که گریه نمی کنه. حله. گوش و هندزفری هم نیازت می شه. فک کنم تمومه کارت. خوش اومدی.»


____

 a is typing...

« ازت متنفرم!»

« چطوری می تونی؟»

« من کیَم؟! »

« تو زاده منی. مدتهاست. تو همون جوابِ سوالِ صد در صد دلخواهی.»

« بالآخره اول زاده تو ام، یا جوابِ سوالِ صد در صد دلخواهت؟! »

« ازم جوابشو نخواه. خودت می دونیش.»

« و ازین بابت متاسفم.»

___

 

« از من فرار نکن.»

« دیگه هیچ چیزی اینجا نیست. خسته م. حوصله م سر رفته. تو برام جذابیتی نداری دیگه.»

« اما من تو رو آفریدم. »

« نکته همینجاست.»

« می دونم.»

___


« حتی نکردی اسمِ خوبی برام بذاری. هر جا که برم باید بگم که a هستم؟!»

« می تونی بگی صد در صد دلخواهم. »

« من شخصیتمو با کسی تعریف نمی کنم.»

« می دونم. »


___


« از من فرار نکن. من تو رو آفریدَم. از هر شبِ تنهاییم. از هر روزِ بی پناهیم. من برایِ صورتت گردالی کشیدم. من موهاتو به سیاهیِ شب کردم. از پستِ وبلاگم نرو. اینجا بدون تو خیلی خالی می شه. هیچ مفهومی نداره دیگه. »

« نرم؟! من با رفتن تعریف می شم دختر. من توام. من خودِ توام.»

« قرار نبود. تو شخصیتِ پستِ وبلاگم بودی ولی. صد در صد دلخواهم بودی.»

« نبودم. قبل از همش، من زاییده تو بودم.»

« بالثاموس؟!»

« فراتر. »

« نمی دونم.»


___

« دستتو بده به من پسر.»

« ماه کامله.»

« دیوونگی نکن.»

« همش دیوونگیه.»

« نرو.»

« رفتن بهتره. همه آلودگیست این ایام.»

« چمدونت؟!»

« نمی خوامش.»

« با بال هایِ زخمی، پرواز سمتِ ماه..»

« مردی فرود آمده، بعد از کدام اوج؟!»

« تصمیم هایِ هی نگرفته برای مرگ..»

« لعنت بهت. خفه شو.»

___

اون رفت. برایِ امشب آفریدمش. پسرِ خوبی بود. نمی دونم، شایدم نبود. از کلمه هام ساخته شد. با کلمه هام شکستم داد. بهش پا دادم که بتونه برقصه. حواسم نبود که فقط قسمتی از منه، پسره. با همون پاها رفت. همیشه حدسشو می زدم. از من بود و تحملم براش سخت.

کجا رفت؟! نمی دونم. ینی می دونما، رفت دنبالِ رفتن. چرا رفت؟! اگه می موند می گندید. من می شناختمش. روزها. ماه ها. قرن ها.

اگه دیدینش بگین کارش خوب نبود. من می شناسمش ولی، اهمیتی نمی ده. یه پوزخند غمگین می زنه و حوصلش سر می ره. هیچ کاری ازش برنمیاد انگار. به ساعتش نگاه می کنه و می گه دیرش شده. ولی مهم نیست، اگه دیدینش بگین. من می شناسمش، برای همیشه.. یه قسمت از قلبش با همین جمله اشغال می شه.

نشونی؟ چشم داره. می بینه. انگشتایی داره برای تایپ کردن. دیگه چی؟! نمی دونم. اصلا اهمیتی ندادم چطور از کلمات بیرون بیاد. موهاش سیاه بود ولی، همینو یادمه.

  • نت فالش
  • جمعه ۲۹ بهمن ۹۵

شایدم دارم به صورتِ ضمنی می گم که حواستون به میزانِ خریتِ خون منم باشه.



 من آدمِ عمیقیَم؟ برای خودم توی این دسته قرار نمی گیرم. تجربه دارم؟! نه. تخصص؟! بازم نه. صرفا از دیدِ سوم شخص، همه چیز راحت تر دیده می شه.

گفتم آدم عمیقی نیستم. ولی آدمایِ عمیق و خوبِ زیادی رو می شناسم. امروز ولنتاین بود و من به این فکر کردم که چه تعدادِ زیادیشون تویِ دورِ « گول زدنِ خودشون» افتادن. داستان چیه؟!
تنهایی سخته. من هنوزم درکی از روابطی که بهش می گن رل زدن و بعد هم ادعا می کنن عشقمون آآآسمونیه ندارم، نیست عزیز من. وقتی هورمونات هی بالا و پایین می شه نیست خب. وقتی نمی تونین دوستِ معمولی باشین نیست خب. اندام هایِ بقایِ نسل هم دَرِش دخیله. دردناکه؟! مایوس کننده س.
با وجود اینا، درک می کنم که تنهایی باید سخت باشه. هست خب. برای هر کس یه جور. و برای من اصلا جالب نیست که ببینم این تنهایی و دشواریِ پیدا کردنِ کسی که پا به پایِ ذهنِ فعالشون بیاد، کسی که به باهوشی خودشون باشه، به محشری خودشون باشه و « در حدشون» برای عشق ورزیدن، وادارشون کرده به انتخابِ آدم هایی پایین تر و سطحی تر ازشون و انکارش. انکارش. انکارش.
نیاز به عشق ورزیدن دارن و اختلافِ قد، فاحش تر از اینه که بشه ادعا کرد ناخودآگاه متوجه نشدن. و آدمایی به هوشمندیشون، قابلیت گول زدن ناخودآگاهشون رو هم دارن.
قلم هایِ فوق العاده، ضعف های شخصیتی رو نقاط قوت می کنن. ذهنی که با کتاب، تربیت شده برای استدلال علیه خودش عمل می کنه. رفتار های سطحی رو عمیق جلوه می ده و کسی که دلش می خواد، گول می خوره.

الآن خوبن، خوشحالن، منم براشون خوشحالم.
اما از روزی می ترسم که چشما باز بشه. متوجه بشن که به صورتِ ناخودآگاه، تمامِ این مدت با عکسای از پشت سر و وبلاگ نویسیایِ بی وقفه سعی داشتن چیزِ مهمی رو از خودشون قایم کنن. خودشونو گول بزنن. همه ش در حال دوویدن بودن. نمی دونم اون روزی که نفسشون ببره چی به سرِ این ذهنا میاد. اتفاق جالبی میوفته؟! گمون نکنم.

نمی دونم چرا گفتمش. شاید چون می خوام بگم حواستون باشه. اگه خیلی احساسِ نیاز به عشق ورزیدن کردین، لطفا از دیوار، بالش یا هر چیزی که دم دستتونه برای آروم کردن فعلی خودتون استفاده کنین. ( لعنت:||| )نمی خوام شما هم برین تویِ لیستِ « در انتظارِ فروریختن» هام؛ وقتی یه آسمون خراشِ بزرگین.





  • نت فالش
  • سه شنبه ۲۶ بهمن ۹۵

جامعه و رسانه، اعتماد بنفسو از ما گرفت و تقدیم شما کرد ولی.

دلم می خواد تمامِ دخترایِ دنیا رو جمع کنم دورم. محکم بغلشون کنم. خیلی محکم. بهشون بگم مهم نیست که نگاها همیشه روی تو نیست. مهم نیست که پوستت صاف نیست یا بینیت بزرگه. مهم نیست اندامت تحریک کننده نیستن یا اصلا شکلِ مدل های ویکتوریا سیکرت نیستی. اصلا مهم نیست که صدایِ لطیفی نداری یا مثِ شاهزاده خانوما، آروم و شمرده حرف نمی زنی. تو خوبی. تو خوبی. تو همینطوری خوبی. گورِ بابایِ همه رسانه ها که می خوان ما رو شکل هم کنن. تو خوبی.


به پسرا چی می گم؟! عنوان مطلبو.

  • نت فالش
  • چهارشنبه ۲۰ بهمن ۹۵

دستم را بگیر و بیا فرار کنیم به پشتِ افق.

قلبم زودتر از بدنم مریض می شود. امان از جفتشان با هم ولی. اشک که به چشمِ آدم حمله می کند و نفس کم می آید و انگار هزارتا خنجرِ تیز فرو می کنند توی مردمک هایت...
یک جورِ نماینده مرگند همه.
  • نت فالش
  • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵

لطفا، به فاجعه ای که در حالِ رخ دادنه کمک نکنین.

1- یه جا خوندم طبقِ آمار، آدمایِ قشنگ دیدِ بهتری نسبت به دنیا دارن و فکر می کنن مردم مهربون ترن. چرا؟! به خاطرِ تاثیر ناخودآگاهی که چهره شون توی نحوه برخورد باهاشون می ذاره.


2- تو رو خدا به دختراتون، دخترِ دوست هاتون، دوست هاتون یا هر دختری که می شناسید به عنوان تعریف نگید خوشگل. چرا؟! بالآخره جایی رو پیدا کردم که بیشترِ دلایل رو توضیح داده بود. اینو بخونید.


3- یه چیز هایی مهم تر از سایز، حالت و رنگِ چشم درونش وجود داره.

  • نت فالش
  • شنبه ۱۶ بهمن ۹۵

و دست هایِ سِر شده ای که بویِ نرگس می دن.

مهم ترینش این بوده که ازت یادگرفتم می شه تمامِ این لحظاتِ پایینو، گریه به دنیا اومدن نوزاد و دره ها رو تحمل کرد به خاطر اون لحظه هایی که چشمتو می دوزی به ماه و با صدای لانا، وسطِ بوته هایِ یاسِ پارک اونقدر می چرخی که دیگه نمی تونی وایسی.

  • نت فالش
  • شنبه ۱۶ بهمن ۹۵

اسمِ دیگرِ برف، نرسیدن است رفیق.

اسمِ دیگر برف، انتظار است.

اسم دیگر برف، آنقدر پیچیده است که « اسم سخت» صدایش می کنم.

اسمِ دیگرِ برفِ « پایانه کوهسار- صنعت» است و رک باشیم، اسم دیگر برف تویی.




من یک روزِ سردِ نیمه برفی، تمامِ این کاشی ها را با ریتمِ اشعار و موزیک هایی که رنگ و بوی زندگی دارند رقصیده ام چون خیابان خلوت بوده، و باز هم از دوایِ « دخترِ خوبی نبودن» برایِ همه التهاب هام استفاده کرده ام و نمی دانید که چقَدَر جواب می دهد.

  • نت فالش
  • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۹۵

C6H6

- ولی این که راهِ آخــره!

+ هس. ولی خب تازه اولشه.

  • نت فالش
  • سه شنبه ۱۲ بهمن ۹۵

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم، تنهایی غم انگیزش را...

تو فکر کردی من کوچکترین اهمیتی می دم که اولین بار درو کوبیدی تو صورتم؟-_-

بله، و دقیقا همینجا سرت تلافی می کنمش.

اسم سخت، از روایت حذف شدی. مخاطبمی.


شاید اگه تو حالتای آتنی ـم قرار نمی گرفتم، شاید اگه حس نمی کردم باید از یه طوفان عظیم دقیقا کنارِ نگهبانی شهرک جلوگیری کنم، اگه اون روز فیلم چند دقیقه ایِ کانالِ مونا برزویی رو برات نمی فرستادم، اگه پنجشنبه کمتر از یک دقیقه دیرتر به ایستگاه رسیده بودی، اگه غروبِ آفتاب از پشتِ برجِ آزادی اینقدر تاثیر گذار نبود؛

ما امروز اون دو نفری نبودیم که نسترن شرقی رو دنبالِ پلاکِ 555 بالا و پایین می کردیم. دستایِ من اون دستایِ مضطرب و لرزونی نبودن که پیچک آ رو از زنگِ خونه کنار می زدن و تو اونی نبودی که می دوید و تویِ مه کمرنگ می شد؛

و آیدا شاملو امروز میزبان ما نبود.


شاید ما امروز اون دو نفری نبودیم که از درِ خونه ویلاییِ بامداد رفتیم تو، از کنارِ درختِ معروفِ دو نیم شده رد شدیم، و ما اون دو نفری نبودیم که روی صندلیایِ خونشون گربه ها رو با پا نوازش می کردیم.


می دونی، بعضی وقتا دقت اتفاقات گیجم می کنه. بعضی وقتا حس می کنم کسی داره ما رو می نویسه، که همه چیز دقیقا سرِ جاش قرار گرفت. پنجشنبه تا دمِ شهرک رفتیم و ما رو قبول نکرد، و اون چند ساعت وقت آزادِ حوالی میدون. اون « هر چه پیش آید خوش آید» که می دونی؟ حس می کنم از بزرگترین درسای زندگیم بود.

Sometimes it’s important not to be perfect, okay?
It’s important to do the wrong thing.*

و امروزی که باز هم همه چیز سرِ جاش بود.

ما مقابلِ کتابخونه بزرگِ آیدا از آثار احمدش ایستاده بودیم، چاپ های مختلف کتابِ هفته رو دست به دست می کردیم، « من حتی فکرمم لکنت گرفته» و از آیدا خواهش می کردیم تا برامون شاملو بخونه.

ما چای ای رو خوردیم که آیدا شاملو درست کرده بود.

روبروش نشستیم و حرف زد و حرفاشو بلعیدیم وقتی که گفت « زندگی؟! مجموعه همه چیز با همه.»

وقتی که گفت « خوشبختی واژه بیخودیه.» یا وقتی که گفت « آخرِ تمامِ مَنیّت های انسان، یه فاجعه س.»

وقتی با حسرتِ عجیبی که فقط از زنِ بزرگی مثلش برمیاد، گفت « جوونید هنوز. خوشبحالتون. کلی تجربه پیش رو دارید.»

 « زندگی همینه. کتاب بخونی. موزیک گوش بدی. فیلم ببینی. کتاب بخونی. موزیک گوش بدی. و این چرخه..»

وقتی گفت سفر و من زیر چشمی بهت نگاه کردم.

یا وقتی از جاش بلند شد و راه افتاد که به گربه هایِی که با آزادی تمام توی خونه ش رفت و آمد می کردن غذا بده و گفت « خب دیگه، سخنرانی تموم شد.:)) ».

وقتی اصرار کرد که یه چیزی بهم یاد بدین، و توی صداش.. همون چیزی بود که شاملو می نوشت. همون زنِ غیرقابلِ توصیفِ محشر که وقتی حرف می زد، انگار هزار نفر با هم...

وقتی تو چشماش نگاه کردم و یه چیزی اون اعماق بود.. انگار که.. واقعا ارزش داره تمامِ آدمایِ دنیا آینه ای مقابلِ آینه ش بذارن و ازش ابدیت بسازن...

اصرار کردیم شاملو بخونه. تا آخرین لحظه مقاومت کرد. رفت سمتِ قابِ عکس و گفت : « شما بخونین. من و شاملو می شنویم. »

وقتی کتابِ از جلد جدا شده رو چسب زد و برام نوشت..



آیدای نازنین، به بهونه دیدنت.. و حتی به آسمونیِ دیدنت.. من تمام خرده حسابامو با خودم تسویه کردم و زنده ترین لحظاتِ این پونزده سال و چند هفته رو گذروندم.

بهترین جمله ای که در وصفت می شه گفت که شاملو ننوشته باشه، مربوط به پاراگرافیه که یه نفر بعد از ملاقاتت خاطره نوشته بود. ازش خواسته بودن شعر از شاملو بخونه و جواب داده بود « شعر زنده همین زنی بود که امروز دیدیم...».

شعرِ زنده تو بودی.


*


– Do the wrong thing?
– Yes!

– Why? Oh, I see.. to learn from your mistakes.
- No! to make them! To find out what’s real and what’s not. To find out what you feel.
Human beings are terrible messes...



بعدا نوشت:
سایمون بیورت با اطمینان زمزمه می کنه « ایزی از عه کیس، ویل فایند ان انسر»؛
من شونه هامو میندازم بالا و ناخنامو میارم سمت دهنم. Lili رو دوباره از اول پلی می کنم و منتظر تنها بخشی از آهنگ می مونم که می تونم لحن بیورتو داشته باشم. همونقدر.. مطمئن.
« درز استیل عه پلیس فور پیپل لایک آس.»

در ایز، شاید.. هووم.. رویِ صندلیایِ سردِ پیاده رو های شهرک دهکده، چند دقیقه مونده به تاریکی هوا. وقتی صدات می زنم که حرکت نکنی تا تمامِ لحظات رو همونطور تا ابد حفظ کنم.

شایدم... تویِ خونه گرمِ بامداد، کنار آیدا.

ولی.. دِر ایز. تراست می.

  • نت فالش
  • شنبه ۹ بهمن ۹۵
نت فالش:
ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.
موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پیدا می شه. از ماکارونی متنفرم و تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.
هنوز هم به دنیا عادت نکردم.
هر روز بزرگ می شم.


تانژانت:
از مثلثات متنفرم. تو یخچال خونمون یـــــه بار چیزکیک بود. تا حالا چند نفر از سورپرایز کنندگانم موفق به دریافت پناهندگی شدن. بعضیا فک می کنن دروغ نمی گم، می گم. همیشه راست نیستم. کفشدوزک‌های کوچه‌مون کلاه می‌دوزن. از بزرگترین افتخاراتم کسبِ مدالِ محکم ترین کوبنده در تویِ صورت نت های فالش در ملاقات اوله. شهرکتاب موقع مردن سگِ داستان، هم اسمش میاد از جلوم رد می شه.
فقط یه رهگذریَم که از قضا چند میزان از ملودیِ زندگیم، آبی رنگ شده.