۳ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

البته، لطف دیوونگی به یه بار بودنشه.

دیوانگی هایی تویِ دنیا هست که دوباره انجامشان نمی دهم.

یک خواهرِ خواهر، یک سری خاطره های آشفته از انقلاب، و خب می دانی.. یک تکرارِ موزونِ اسم « تو» برایم کافی خواهند بود.

گور بابایِ مابقی دنیا.

  • نت فالش
  • چهارشنبه ۱۷ آذر ۹۵

شاید چون وقتی سرِ نیم نمره ریاضی چک و چونه می زدن، ما برای فتح دنیا عرق می ریختیم.

می دانید...

همیشه خواسته ام زندگی را هزاران بار زندگی کنم. ثانیه به ثانیه اش را میلیون ها بار. خواسته ام دقیقه ای ازش را هم از دست ندهم و این روزها، همان یک قدمی که همیشه تلاش کرده ام جلوتر باشم از همسن ها... همان یک ذره ناچیزی که زور زده ام بیشتر زندگی کنم از همه شان، کار دستم داده.

همه را «جوِ رفیق بازی» گرفته و من ایستاده ام دو قدم آنطرف تر، حرکتم به سویِ تباهی شتاب مثبت دارد و فکر می کنم« چه کسل کننده... باید باران ببارد.»

  • نت فالش
  • سه شنبه ۱۶ آذر ۹۵

باید بروم توی اتاق، پتو را بکشم رویِ سر و چند سالی حرف نزنم.

این بعداز ظهر ها، لرز می افتد به تنم و دلم یک آدم نو می خواهد. کسی که هیچ چیز درباره اش برایم مهم نباشد.  یک نفر که برایش مهم نباشد آخرین کتابی که خوانده ام چه بوده یا اینجا چه می نویسم برایتان. نه یک آدم آبی حتی؛
یک آدمِ لیمویی، که خانه مجردی داشته باشد. بعضی عصر ها بالشم را بزنم زیر بغلم، بروم دو زانو بنشینم کنارش، بالش را محکم بکوبم زمین و سرم را پرت کنم وسطَ آن و بعد، ساعت ها به پرز های فرش زل بزنیم.
انگار نه انگار که آدم هایِ آن دنیای بیرون منتظرمانند... .


  • نت فالش
  • دوشنبه ۱۵ آذر ۹۵
نت فالش:
ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. [ ویرایش: شونزده‌سالم شد. ] آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.
موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پیدا می شه. از ماکارونی متنفرم و تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.
هنوز هم به دنیا عادت نکردم.
هر روز بزرگ می شم.


تانژانت:
از مثلثات متنفرم. تو یخچال خونمون یـــــه بار چیزکیک بود. تا حالا چند نفر از سورپرایز کنندگانم موفق به دریافت پناهندگی شدن. بعضیا فک می کنن دروغ نمی گم، می گم. همیشه راست نیستم. کفشدوزک‌های کوچه‌مون کلاه می‌دوزن. از بزرگترین افتخاراتم کسبِ مدالِ محکم ترین کوبنده در تویِ صورت نت های فالش در ملاقات اوله. شهرکتاب موقع مردن سگِ داستان، هم اسمش میاد از جلوم رد می شه.
فقط یه رهگذریَم که از قضا چند میزان از ملودیِ زندگیم، آبی رنگ شده. ( ملودیش به پایان رسیده.)