۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

شما ز من متنفر من از شما بیزار...

وقتی ازتون دور می شم حس  می کنم می خوام نزدیک باشم و وقتی نزدیک می شیم، بوی گه و تعفن ذهنا و حرفا می زنه توی صورتم و حس می کنم می خوام هممونو زجرکش کنم.

آینه‌م ـین؟!


عنوان:

اگرچه می گذریم از کنار هم آرام

شما ز من متنفر، من از شما بیزار..

فاضل نظری

  • نت فالش
  • يكشنبه ۲۷ فروردين ۹۶

جزوه های 《دست خط تو دار 》را حفظم ولی ها.

نامبرده بعد از جدا کردن تمام جزوه هایی که دلبر با خط خودش توضیح و راه حل رویشان نوشته بود برایش؛

ماگ چای شیرین را روی جزوه های ریاضی خالی کرد و در نهایت از لذت حاکی از انتقام نفس راحتی کشید.


+سیلوانا؟

-سیلوانا!

  • نت فالش
  • شنبه ۲۶ فروردين ۹۶

اگر زاویه سطح شیب‌داری که سیزیف سنگش را از آن بالا می‌برد 30 درجه باشد آنگاه؛

محض رضای خدا، چرا طوری برخورد می کنین انگار تمام سوالا و مشکلات بنیادی انسان حل شده و تنها مسئله مهم اینه که جیوه توو سطح دریا چقدر از اون بارومتر لعنتی میاد بالا یا مثلا فقط مونده که دو تا عبارت جبری رو به هم تقسیم کنیم؟!

من احمقم یا شما همه از دم؟

هر بار سرمو از این کتابای لعنتی میارم بیرون و می خوام بگم که به نظرم تلف کردن عمرن. می خوام بگم یه چیزایِ خیلی مهم تری ازشون هست که شاید هیچوقت وقت به اینا نرسه. بعد چی می شه؟! نگاه می کنم به همه. همه همه. از کم عقل ترین آدمایی که می شناسم تا سیس و تانژانت و می بینم هر کدومشون یه اهمیتی قائلن برای این چیزا. سرمو می ندازم پایین، هزار بار توی خودم پیچ و تاب می خورم و می پرسم « پس من چیو نمی بینم که اینا می بینن؟» . جوابی ندارم، خفه می شم فقط و این حس درِم اوج می گیره که یه احمق ترسوام.

چون تا حالا باید هزار بار می زدم زیر همه چی و حداقل، فشارای احمقانه سمپادو تحمل نمی کردم. حداقل. حداقل. می بینین؟ جرات اینم ندارم. 

ترسوی محافظه‌کار احمق، شاخ و دم داره مگه؟!

  • نت فالش
  • چهارشنبه ۲۳ فروردين ۹۶

چَن تا فیلینگ داری؟!

مانیشا بی‌مقدمه توی سوپر از من پرسید: «بچه‌های ده‌ساله گریه‌ می‌کنند؟ تو گریه‌ می‌کنی؟ آپا (پدرش) گریه می‌کند؟ آیا پسرها گریه‌ می‌کنند؟» 

من نمی‌دونستم قرار است کجا این مسأله به قدمتِ تاریخ رو پاسخ بدم. اما قطعاً وسط سوپرمارکت، بین ردیف گوجه‌فرنگی و پیازها، درحالی‌که مانیشا داخل چرخ‌خرید نشسته، تصورم نبود. گفتم: «گریه به‌خاطر فیلینگ غصه است. همه وقتی غصه‌دار میشند گریه می‌کنند. الان من بگم پسرها نمی‌خندن تو چی فکر می‌کنی؟ گریه هم مثل خنده‌ است.»

بعد گفتم: «هیچوقت نذار کسی بهت بگه اگر گریه‌ کردی اِسترانگ نیستی!» پرسید اگر گفتن چی؟ که گفتم: «بگو اشتباه می‌کنند. چون خوشحالی، یه دونه فیلینگه و دو تا از یکی بیشتره. پس تو که بیشتر فیلینگ داری قوی‌تری.» خنده رضایت کرد و مادر نفس حبس‌ شده‌اش را بیرون‌ داد.


#دوست_صمیمیش_که_یک_پسر_پنج_ساله_ست_گفته_بود


از اینستاگرام پانته‌آ به توصیه وبلاگ کازیوه
  • نت فالش
  • دوشنبه ۲۱ فروردين ۹۶

شب های پرستاره بغداد را به یادتان می آورم، و دخترم شهرزاد را..

روی تختم با ریتم believer بالا پایین می شدم و سعی می کردم از وقت آزادی که تقریبا تمام زندگیم رو تشکیل داده لذت ببرم. یک لحظه بود؛

بعد بدون هیچ مقدمه ای یادم افتاد که مردم، توی چه فاصله ای ازم در حال سلاخی شدنن. یادم افتاد توی چه فاصله ای ازم مردم با صدای بمب از خواب می پرن. یادم افتاد توی چه فاصله ای ازم نه نوجوونی، که کودکی هم معنی نداره و توی چه فاصله ای ازم، مردم اینطوری زار می زنن برای.. برای چی؟ برای یک لحظه آرامش؟!


ما چقدر پستیم. چقدر سنگدلیم. می دونین توی چه فاصله ای از ما مردم دارن دونه دونه می میرن؟ توی چه فاصله ای از ما، بلایی به سر  بچه ها میارن که موقع پخشش توی تلویزیون به علت خشونت زیاد براش +18 می زنن؟

ما ادعا می کنیم مهربونیم. متمدنیم. انسان دوستیم. یا هر چی. و این پدر و بچه توی چه فاصله ای از ما در حال زجه زدنن؟

عکسو دیده بودم چن وقت پیش، از اینترنت پیداش کردم باز.

حالا می تونم برم ادامه موزیکمو گوش بدم و توهم بزنم که وظیفمو در قبال تمام این آدما انجام دادم.

  • نت فالش
  • يكشنبه ۶ فروردين ۹۶

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.. ( ؟..)


اندوه خوشبختی. اندوه دلتنگی. اندوه خوشحالی. اندوه ذوق زدگی. اندوه عشق. اندوه نفرت. اندوه پوچ.

  • نت فالش
  • پنجشنبه ۳ فروردين ۹۶

گفته بودند و باز یادم رفت، چاه کن توی چاه می افتد.

امشب یه روح سرگردان شدم. روحای سرگردان راحت تر می رقصن. سبک تر می چرخن.

توی آینه سفره هفت سین که نگاه کردم، دو نفر بودم.

بلادی مری؟ من بچه هاتو برداشتم.

بلادی مری؟ من بچه هاتو برداشتم.

بلادی مری؟ من بچه هاتو برداشتم.

از توی آینه بیرون اومدم، چشمای خودمو در آوردم و خام خام خوردم.


* شعریه نه چندان مربوط به پست، از مهدی موسوی که چند وقته بی جهت ورد زبونم شده. 

خواستم انتهای غم باشی، شعر خواندم که عاشقم باشی

گفته بودند و باز ...

  • نت فالش
  • سه شنبه ۱ فروردين ۹۶
نت فالش:
ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. [ ویرایش: شونزده‌سالم شد. ] آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.
موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پیدا می شه. از ماکارونی متنفرم و تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.
هنوز هم به دنیا عادت نکردم.
هر روز بزرگ می شم.


تانژانت:
از مثلثات متنفرم. تو یخچال خونمون یـــــه بار چیزکیک بود. تا حالا چند نفر از سورپرایز کنندگانم موفق به دریافت پناهندگی شدن. بعضیا فک می کنن دروغ نمی گم، می گم. همیشه راست نیستم. کفشدوزک‌های کوچه‌مون کلاه می‌دوزن. از بزرگترین افتخاراتم کسبِ مدالِ محکم ترین کوبنده در تویِ صورت نت های فالش در ملاقات اوله. شهرکتاب موقع مردن سگِ داستان، هم اسمش میاد از جلوم رد می شه.
فقط یه رهگذریَم که از قضا چند میزان از ملودیِ زندگیم، آبی رنگ شده.